پارت چهاره دیگه نه?
🐰: خب من میدونم کار هایی که انجام دادم خوب نبود...میدونم زیاد اذیتت کردم میدونم... ولی میای باهم دوست بشیم؟
🐹: تو ... دیوونه ای چیزی هستی؟
🐰:هوم؟
🐹:مگه من خرم که با کسی که باعث شده دست به خود کشی بزنم دوست بشم....نه جدی چی فکر کردی؟
🐰:میدونم قابل بخشش نیست ولی فقط یه فرصت...هوم؟
🐹:نه
🐰:چی؟
🐹:گفتم نه
🐰:هی هان جیسونگ بزار برات روشن کنم تو نمیتونی ازم فرار کنی پس...چه بخوای چه نخوای مال منی
🐹:من اشیا نیستم
🐰:تو مال منی
دستای جیسونگ رو گرفت
🐹:ولم کن عوضی من هیچوقت دوست نداشتم من وقتی بهت اعتماد کردم با خنجر زدی به قلبم.. یادته؟یادته چطور بهم میگفتی ما تا ابد دوستیم؟ولی چیشد؟بجای دوستم تبدیل شدی به قلدرم!
🐰: جیسونگ...من
🐹:تو چی!؟ ولم کن مینهو حوصله ندارم
و بعد با حرص از اون مکان دور شد
مینهو با قلب شکسته به جیسونگ نگاه کرد که داشت میرفت و با خودش به این فکر می کرد که اگر اون موقع براش قلدری نمی کرد الان دوست خوبی بودن شایدم یه کاپل
مینهو هم یواش یواش بلند شد و رفت به سمت خونه
...عمارت لی ...
پدر مین هو واقعا خیلی سختگیر بود
مینهو حق نداشت جلو پدرش گریه کنه یا بخنده
رفت سمت اتاقش درو پشت سرش قفل کرد نشست پشت در زانوهاشو بغل کرد سرش و به پشت تکیه داد
بی اختیار اشکاش شروع کرد به ریختن
🐰:من چیکار کردم ؟
با صدای ضعیف اینو برای خودش زمزمه میکرد و با هر زمزمه شدت گریه هاش بیشتر میشد
و یواش یواش تبدیل به هق هق های بی صدا شد اینکه بی صدا گریه میکرد هم براش یه درد عمیق بود
... یک هفته بعد ...
این یک هفته مینهو اصلأ به دیدن جیسونگ نرفته بود
اما امروز ناخواسته از اونجا رد شد ولی کاش رد نمیشد
لینو داشت میرفت سمت کافه ای که جیسونگ همیشه میرفت ولی وقتی به اونجا رسید حلقه ای از جمعیت دید که انگار سر یک نفر جمع شده بودن
وقتی نزدیک شد جیسونگ رو دید با سر و وضع خونی و بیهوش
(ماشین خرده بهش)
مینهو شوک به اون صحنه نگاه میکرد
...یک روز بعد ...
بالاخره جیسونگ بیدار شد با اینکه میدونست نمیخواد اونو ببینه بازم رفت پیشش
🐰:جیسونگ؟درد داری؟
🐹:شما کی هستید؟
🐰:منو نمیشناسی؟
🐹: متاسفم آقا ولی من نمیشناسمتون
مینهو چیزی نگفت سرش رو تکون داد و رفت بیرون
اما خوشحال بود از اینکه جیسونگ کوچولو اون همه درد رو فراموش کرده...
ادامه دارد
🐹: تو ... دیوونه ای چیزی هستی؟
🐰:هوم؟
🐹:مگه من خرم که با کسی که باعث شده دست به خود کشی بزنم دوست بشم....نه جدی چی فکر کردی؟
🐰:میدونم قابل بخشش نیست ولی فقط یه فرصت...هوم؟
🐹:نه
🐰:چی؟
🐹:گفتم نه
🐰:هی هان جیسونگ بزار برات روشن کنم تو نمیتونی ازم فرار کنی پس...چه بخوای چه نخوای مال منی
🐹:من اشیا نیستم
🐰:تو مال منی
دستای جیسونگ رو گرفت
🐹:ولم کن عوضی من هیچوقت دوست نداشتم من وقتی بهت اعتماد کردم با خنجر زدی به قلبم.. یادته؟یادته چطور بهم میگفتی ما تا ابد دوستیم؟ولی چیشد؟بجای دوستم تبدیل شدی به قلدرم!
🐰: جیسونگ...من
🐹:تو چی!؟ ولم کن مینهو حوصله ندارم
و بعد با حرص از اون مکان دور شد
مینهو با قلب شکسته به جیسونگ نگاه کرد که داشت میرفت و با خودش به این فکر می کرد که اگر اون موقع براش قلدری نمی کرد الان دوست خوبی بودن شایدم یه کاپل
مینهو هم یواش یواش بلند شد و رفت به سمت خونه
...عمارت لی ...
پدر مین هو واقعا خیلی سختگیر بود
مینهو حق نداشت جلو پدرش گریه کنه یا بخنده
رفت سمت اتاقش درو پشت سرش قفل کرد نشست پشت در زانوهاشو بغل کرد سرش و به پشت تکیه داد
بی اختیار اشکاش شروع کرد به ریختن
🐰:من چیکار کردم ؟
با صدای ضعیف اینو برای خودش زمزمه میکرد و با هر زمزمه شدت گریه هاش بیشتر میشد
و یواش یواش تبدیل به هق هق های بی صدا شد اینکه بی صدا گریه میکرد هم براش یه درد عمیق بود
... یک هفته بعد ...
این یک هفته مینهو اصلأ به دیدن جیسونگ نرفته بود
اما امروز ناخواسته از اونجا رد شد ولی کاش رد نمیشد
لینو داشت میرفت سمت کافه ای که جیسونگ همیشه میرفت ولی وقتی به اونجا رسید حلقه ای از جمعیت دید که انگار سر یک نفر جمع شده بودن
وقتی نزدیک شد جیسونگ رو دید با سر و وضع خونی و بیهوش
(ماشین خرده بهش)
مینهو شوک به اون صحنه نگاه میکرد
...یک روز بعد ...
بالاخره جیسونگ بیدار شد با اینکه میدونست نمیخواد اونو ببینه بازم رفت پیشش
🐰:جیسونگ؟درد داری؟
🐹:شما کی هستید؟
🐰:منو نمیشناسی؟
🐹: متاسفم آقا ولی من نمیشناسمتون
مینهو چیزی نگفت سرش رو تکون داد و رفت بیرون
اما خوشحال بود از اینکه جیسونگ کوچولو اون همه درد رو فراموش کرده...
ادامه دارد
- ۱۰۴
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط