old love 𓏺 part 2
old love 𓏺 part 2
هنوز هم نمیدونست چه بلایی سر اون پسر بچه ی ده ساله اومده بود قاعد تا اون باید بعد از مرگ پدرش به تخت مینشست اما بعد از مرگ آلفای اصلی و شورش اون ناپدید شد
همه میگفتن توی آتیش سوزی اون شب دقیقا همون شبی که به گوشه توی خودش جمع شده بود و به مراسمی که هیچی ازش سر در نمیاورد نگاه میکرد، همون آتیش سوزی که پدرش ب خواطر نجاتش از اون جهنم راه انداخته بود توی همون آتش سوزی مرده
اما ماریا اونجا بود اون میدونست همچین اتفاقی نیوفتاده.....
اصلا خودش و پدرش بودن که صدای گریه هاشو موقع فرار شنیده بودن و پدرش به خاطر اون برگشت
برگشت تا آخرین کاری که برای دوستش میتونست انجام بده رو به اتمام برسونه !
برگشت و با اون بچه بی هوش توی بغلش به سمت بیرون میدوید که ستون آتشین بالای سرش مقاومت خودش از دست داد و روی کمرش فرود اومد
همه چیز رو مو به مو به یاد داشت جون دادن پدرش درست جلوی چشماش و آخرین خواستش...
#فلش_بک
مضطرب بود و ناخون هاشو میجویید انگار گریه اش قسط تموم شدن نداشت
دیگه نزدیکای شب بود و اونو صبح از مدرسه به زور به اینجا آورده بودن بهش گفتن که پدرت توی عمارت اصلی منتظرته اما اون میدونست از زمانی که آلفای اصلی مرده بود پدرش به خواطر وفاداری به دوستش هم که شده به آلفای جدید خدمت نمیکرد اما چاره دیگه ای جز گوش کردن به حرف اونا نداشت نمیدونست اگر مقاومت میکرد چه بلایی سرش میومد
پس پچ پچ هم کلاسی هاشو نادیده گرفت و با اونا به سمت عمارت آلفای اصلی به راه افتاد...
اما وقتی اونو توی یه اتاق زندانی کردن و خبری هم از پدرش نبود فهمید اگر همون جا مقاومت میکرد قطعا اتفاق بدتری نسبت به الان براش نمیوفتاد
دوباره اشکاش راه خودشونو روی گونش پیدا کردن
_آپا میشه زودتر بیای؟ من میترسم خودت گفتی همیشه مراقبمی من خیلی میترسم...
بعد از تموم کردن جملش به هق هق هاش اجازه داد تا سکوت اتاقو بشکنن شاید به گوش یکی برسن که به دادش برسه اما صدای مراسم بیرون از اتاق این شانسو ازش میگرفت...
تقریبا فهمیده بود برای چی اینجاست و پدرش قبلا شرایط متفاوت ماریا رو براش توضیح داده بود تا اگر چیزی شد حداقل تا زمانی که پدرش میرسید بتونه از خودش دفاع کنه و دقیقا از همون زمانی که بعد از ورودش چند تا از خدمت کارا اونو به حمام بردن همه چیز دستگیرش شد!
اون دختر باهوشی بود خیلی زرنگ و قوی اما باز هم بچه بود
زانو هاشو توی بغلش گرفته بود و دستاشو دورش حلقه کرده بود سرش رو به دستاش تکیه داده بود و بی صدا اشک میریخت
ناگهان متوجه ازدحام بیرون اتاق شد از جاش بلند شد و به سمت در دوید گوشش رو محکم به در چسبوند تا شاید چیزی دست گیرش بشه
_قربان قسمت شرقی عمارت اتیش گرفته شما باید هر چه سریع تر از اینجا برید
.
.
.
.
.
#bangtan_boys #namjoon #seokjin #yoongi #hoseok #jimin #teahyung #jungkook #fake #oldlove
هنوز هم نمیدونست چه بلایی سر اون پسر بچه ی ده ساله اومده بود قاعد تا اون باید بعد از مرگ پدرش به تخت مینشست اما بعد از مرگ آلفای اصلی و شورش اون ناپدید شد
همه میگفتن توی آتیش سوزی اون شب دقیقا همون شبی که به گوشه توی خودش جمع شده بود و به مراسمی که هیچی ازش سر در نمیاورد نگاه میکرد، همون آتیش سوزی که پدرش ب خواطر نجاتش از اون جهنم راه انداخته بود توی همون آتش سوزی مرده
اما ماریا اونجا بود اون میدونست همچین اتفاقی نیوفتاده.....
اصلا خودش و پدرش بودن که صدای گریه هاشو موقع فرار شنیده بودن و پدرش به خاطر اون برگشت
برگشت تا آخرین کاری که برای دوستش میتونست انجام بده رو به اتمام برسونه !
برگشت و با اون بچه بی هوش توی بغلش به سمت بیرون میدوید که ستون آتشین بالای سرش مقاومت خودش از دست داد و روی کمرش فرود اومد
همه چیز رو مو به مو به یاد داشت جون دادن پدرش درست جلوی چشماش و آخرین خواستش...
#فلش_بک
مضطرب بود و ناخون هاشو میجویید انگار گریه اش قسط تموم شدن نداشت
دیگه نزدیکای شب بود و اونو صبح از مدرسه به زور به اینجا آورده بودن بهش گفتن که پدرت توی عمارت اصلی منتظرته اما اون میدونست از زمانی که آلفای اصلی مرده بود پدرش به خواطر وفاداری به دوستش هم که شده به آلفای جدید خدمت نمیکرد اما چاره دیگه ای جز گوش کردن به حرف اونا نداشت نمیدونست اگر مقاومت میکرد چه بلایی سرش میومد
پس پچ پچ هم کلاسی هاشو نادیده گرفت و با اونا به سمت عمارت آلفای اصلی به راه افتاد...
اما وقتی اونو توی یه اتاق زندانی کردن و خبری هم از پدرش نبود فهمید اگر همون جا مقاومت میکرد قطعا اتفاق بدتری نسبت به الان براش نمیوفتاد
دوباره اشکاش راه خودشونو روی گونش پیدا کردن
_آپا میشه زودتر بیای؟ من میترسم خودت گفتی همیشه مراقبمی من خیلی میترسم...
بعد از تموم کردن جملش به هق هق هاش اجازه داد تا سکوت اتاقو بشکنن شاید به گوش یکی برسن که به دادش برسه اما صدای مراسم بیرون از اتاق این شانسو ازش میگرفت...
تقریبا فهمیده بود برای چی اینجاست و پدرش قبلا شرایط متفاوت ماریا رو براش توضیح داده بود تا اگر چیزی شد حداقل تا زمانی که پدرش میرسید بتونه از خودش دفاع کنه و دقیقا از همون زمانی که بعد از ورودش چند تا از خدمت کارا اونو به حمام بردن همه چیز دستگیرش شد!
اون دختر باهوشی بود خیلی زرنگ و قوی اما باز هم بچه بود
زانو هاشو توی بغلش گرفته بود و دستاشو دورش حلقه کرده بود سرش رو به دستاش تکیه داده بود و بی صدا اشک میریخت
ناگهان متوجه ازدحام بیرون اتاق شد از جاش بلند شد و به سمت در دوید گوشش رو محکم به در چسبوند تا شاید چیزی دست گیرش بشه
_قربان قسمت شرقی عمارت اتیش گرفته شما باید هر چه سریع تر از اینجا برید
.
.
.
.
.
#bangtan_boys #namjoon #seokjin #yoongi #hoseok #jimin #teahyung #jungkook #fake #oldlove
- ۴۴۴
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط