رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🍒🖤پارت هشتم: نفرینِ دود
رمان: سلطنتِ گلهای سیاه 🍒🖤پارت هشتم: نفرینِ دود
ات با صدای خشنی که پیش از این از او نشنیده بودند، جلو رفت:
— اون اسم رو بذار پایین… حالا.
مردِ ماسکدار خندید و در حالی که عکس را روی آتشِ کمفروغِ کنارش گرفت، گفت:
— تو هنوز نمیفهمی. تو نجاتی، نه پادشاه. اون شب، همهچیز از بین رفت… مگر یک چیز. تو.
سپس نگاهش را به جینا انداخت و با تمسخر گفت:
— و تو هم هنوز به این زبالهها چسبیدی، دختر کوچولو؟
همان لحظه، ات به سمت جینا پرید. دستِ مردِ مسلح نزدیک بود جینا را بگیرد، اما ات با یک ضربهی فنی مچ او را چرخاند و جینا را پشت سر خودش پنهان کرد.
— بدو!
در همان لحظه، سوهو چراغهای سالن را خاموش کرد. تاریکیِ مطلق. صدای ضربات، جیغ و برخوردِ گلوله با دیوارها همهجا را پر کرد. کوک میانِ دود، به سمت صندلیِ تهیونگ دوید.
— تهیونگ!
اما وقتی دود کنار رفت و نور کمسو برگشت… صندلی خالی بود. فقط یک تکه پارچهی خونآلود روی آن مانده بود.
کوک آرام و سرد، پارچه را برداشت و انگار درونش خلعشد، بر جای ماند.
ات نگاهش را از جینا نگرفت و آرام گفت:
— برگشتن به اردوگاه. الان.
صدای قدمها در سالنِ متروک، با موسیقیِ سنگینِ قلبِ آنها در هم آمیخت. مردِ ماسکدار، از سایه گوشهی سالن با تماسگیری با یک شماره، فقط زمزمه کرد:
— فازِ دوم شروع شد، رئیس.
ادامه دارد…
ات با صدای خشنی که پیش از این از او نشنیده بودند، جلو رفت:
— اون اسم رو بذار پایین… حالا.
مردِ ماسکدار خندید و در حالی که عکس را روی آتشِ کمفروغِ کنارش گرفت، گفت:
— تو هنوز نمیفهمی. تو نجاتی، نه پادشاه. اون شب، همهچیز از بین رفت… مگر یک چیز. تو.
سپس نگاهش را به جینا انداخت و با تمسخر گفت:
— و تو هم هنوز به این زبالهها چسبیدی، دختر کوچولو؟
همان لحظه، ات به سمت جینا پرید. دستِ مردِ مسلح نزدیک بود جینا را بگیرد، اما ات با یک ضربهی فنی مچ او را چرخاند و جینا را پشت سر خودش پنهان کرد.
— بدو!
در همان لحظه، سوهو چراغهای سالن را خاموش کرد. تاریکیِ مطلق. صدای ضربات، جیغ و برخوردِ گلوله با دیوارها همهجا را پر کرد. کوک میانِ دود، به سمت صندلیِ تهیونگ دوید.
— تهیونگ!
اما وقتی دود کنار رفت و نور کمسو برگشت… صندلی خالی بود. فقط یک تکه پارچهی خونآلود روی آن مانده بود.
کوک آرام و سرد، پارچه را برداشت و انگار درونش خلعشد، بر جای ماند.
ات نگاهش را از جینا نگرفت و آرام گفت:
— برگشتن به اردوگاه. الان.
صدای قدمها در سالنِ متروک، با موسیقیِ سنگینِ قلبِ آنها در هم آمیخت. مردِ ماسکدار، از سایه گوشهی سالن با تماسگیری با یک شماره، فقط زمزمه کرد:
— فازِ دوم شروع شد، رئیس.
ادامه دارد…
- ۱.۱k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط