در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

در خیالات خودم, در زیر بارانی که نیست
می رسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست

می نشینی روبرویم، خستگی درمیکنی
چای می ریزم برایت، توی فنجانی که نیست

باز ميخندی و ميپرسي, كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست

شعر می خوانم برایت، واژه ها گل می کنند
یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیست

چشم میدوزم به چشمت، مي شود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟!
دیدگاه ها (۱)

چندین سال گذشت ، عمر کمی نیست !برای تو که دیگر نخواهم نوشت ،...

نَبودی، یَعنی بودی‌ وَل‍ی کنارَم‍ نبودی ؛کنارَم‍ نَبودی ولی ...

برای هرکسی همان اندازه باش که برایت هستن .....

کاش می شد …تمام داستان های دنیا رااز دهان تو بشنوم !تمام عاش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط