شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
فصل دو
۶
ویو هیون جین ::
میدونستم حرف هام بیهودست میدونستم به این زودی دست از سر آنا برنمیدارن ...
آنا...خیلی وقته بهش سر نزدم..
....
هیون جین: بانو آنا داخلن؟ بهشون اعلام کنید میخوام ببینمشون.
خدمتکار: بانوی من ، پادشاه اینجا هستن..
آنا: راهنمایشون کنید داخل!!
با قدم های اروم وارد شدم ..روی تخت دراز کشیده بود و موهای بلند مشکیش دورش رو گرفته بود ...
خواست بلند بشه که گفتم::
نمیخواد! نیازی نیست!
آنا: چی شده سرورم ؟! گذرتون به اینجا افتاده؟!
هیون جین:: گفتم حالا که باردارید یکم به خواستتون احترام بزارم ..
بد کردم؟!!
آنا:: خواستم؟؟
هیون جین:: از روز اولی که اینجایید مطمعنم تمایل زیادی به دیدن من نداشتید... گفتم حد اقل کاریه که میتونم براتون انجام بدم..؟
ویو آنا::
پسره احمق... خودت داری میگی روز اول ...روز اول که من وابسته صدا و نگاهت نبودم ! ...
آنا:: آهان...بله ...پس الان چرا اینجایید؟؟
هیون جین:: میخواستم از حالتون باخبر بشم...اگه اذیتیـ میتونم برم...
آنا: نه!... بمونید....
هیون جین: ....
آنا: اوضاع قصر چطوره؟!..
هیون جین: اوضاع قصر؟ خب ..اگه بخوام راستش رو بگم ...خوب نیست
آنا:....کاری از من برمیاد؟..
لبخند محو و دردناکی زد و گفت: نـهـ...
چرا آنقدر خسته بنظر میرسید؟.. آنقدر درمونده؟ نمیتونستم به چشم پادشاه بهش نگاه کنم...یه پسر بچه ضعیف جلوم نشسته بود!..
آنا: حالتون خوب نیست..
هیون جین: ...چرا! خوبم!
آنا: پرسشی نبود...
هیون جین: حال خودتون خوبه؟ درد ندارید؟
آنا: خوبم.. درد ندارم...فقط..نمیشه آنقدر محدودم نکنید ؟! خسته شدم آنقدر توی تختم..هنوز بچه دوماهشم نیست...از این اتاق خسته شدم...
هیون جین: میخواید بریم بیرون؟..
آنا: واقعاً ؟!!, میشه؟!!
هیون جین: اره ..معلومه که میشه...
هیون جین: بیا بریم بیرون...منم از اینجا خسته شدم...
#هیونجین #فیک
فصل دو
۶
ویو هیون جین ::
میدونستم حرف هام بیهودست میدونستم به این زودی دست از سر آنا برنمیدارن ...
آنا...خیلی وقته بهش سر نزدم..
....
هیون جین: بانو آنا داخلن؟ بهشون اعلام کنید میخوام ببینمشون.
خدمتکار: بانوی من ، پادشاه اینجا هستن..
آنا: راهنمایشون کنید داخل!!
با قدم های اروم وارد شدم ..روی تخت دراز کشیده بود و موهای بلند مشکیش دورش رو گرفته بود ...
خواست بلند بشه که گفتم::
نمیخواد! نیازی نیست!
آنا: چی شده سرورم ؟! گذرتون به اینجا افتاده؟!
هیون جین:: گفتم حالا که باردارید یکم به خواستتون احترام بزارم ..
بد کردم؟!!
آنا:: خواستم؟؟
هیون جین:: از روز اولی که اینجایید مطمعنم تمایل زیادی به دیدن من نداشتید... گفتم حد اقل کاریه که میتونم براتون انجام بدم..؟
ویو آنا::
پسره احمق... خودت داری میگی روز اول ...روز اول که من وابسته صدا و نگاهت نبودم ! ...
آنا:: آهان...بله ...پس الان چرا اینجایید؟؟
هیون جین:: میخواستم از حالتون باخبر بشم...اگه اذیتیـ میتونم برم...
آنا: نه!... بمونید....
هیون جین: ....
آنا: اوضاع قصر چطوره؟!..
هیون جین: اوضاع قصر؟ خب ..اگه بخوام راستش رو بگم ...خوب نیست
آنا:....کاری از من برمیاد؟..
لبخند محو و دردناکی زد و گفت: نـهـ...
چرا آنقدر خسته بنظر میرسید؟.. آنقدر درمونده؟ نمیتونستم به چشم پادشاه بهش نگاه کنم...یه پسر بچه ضعیف جلوم نشسته بود!..
آنا: حالتون خوب نیست..
هیون جین: ...چرا! خوبم!
آنا: پرسشی نبود...
هیون جین: حال خودتون خوبه؟ درد ندارید؟
آنا: خوبم.. درد ندارم...فقط..نمیشه آنقدر محدودم نکنید ؟! خسته شدم آنقدر توی تختم..هنوز بچه دوماهشم نیست...از این اتاق خسته شدم...
هیون جین: میخواید بریم بیرون؟..
آنا: واقعاً ؟!!, میشه؟!!
هیون جین: اره ..معلومه که میشه...
هیون جین: بیا بریم بیرون...منم از اینجا خسته شدم...
#هیونجین #فیک
- ۸.۴k
- ۱۰ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط