شیطون کوچولوی من
« شیطون کوچولوی من »
"فصل دوم"
۱
.....شش ماه بعد...
فلور : بانو!! بانوی من!! بانو آنااا!
برید کنار!
بانو!!
آنا: فلور! چی شده!!
فلور : ب..ب..بانوی من..م..ملکه! ملکههه!
آنا: ملکه چی؟ چی شده فلور درست حرف بزن!!
فلور: ملکه بیهوش شدن!! الان طبیب بالای سرشونه!
آنا: خدای من!
......
آنا: میتونم بیام تو؟!
پزشک دربار : بفرمایید بانو
آنا: خدای بزرگ! چه اتفاقی افتاده؟! حالشون خوبه؟!
هیون جین: پزشک دربار جواب درستی به من نمیدن!
برگشتم سمت صداش گوشه اتاق ایستاده بود و خیلی خونسرد نگاه میکرد
انگار نه انگار مادرش ناخوش بود..
اما فقط من میتونستم لرزش مردمکش رو ببینم؟...
آنا: جواب درست به من بدید برای چی بیهوش شدن؟ اونم دوباره؟..
پزشک: بانو ی من...بنظر میاد از خستگی زیاده..چون هذیون هم میگن احتمالا از بی خوابیه
آنا: بی خوابی؟..
ملکه: م..من..حالم خوبه...
آنا:ملکه!
هیون جین: مادر.. واقعاً از بی خوابیه؟! بهتون گفتم باید بیشتر استراحت کنید!
ملکه:من به اندازه کافی استراحت میکنم...
هیون جین: مادر!
آنا: ملکه ...باید بیشتر مراقب سلامتی تون باشید!
ملکه: نگران من نباش عزیز دلم
من حالم کاملاً خوبه!
میتونید برگردید سر کارتون من خوبم! با همتونم!
....
هیون جین: بانو آنا....چند لحظه وقت دارید؟... قدم بزنیم؟..
آنا:البته!
آنا: نگران وضعیت ملکه هستم...
هیون جین: ...میتونی متقاعدشون کنی بیشتر استراحت کنن و امور قصر رو به خودتون بسپرن؟ به حرف شما بیشتر گوش میکنن!
آنا: سعیم رو میکنم..
حال خودتون خوبه؟
هیون جین: حال من؟ مهمه؟
آنا: بله...
هیون جین:گمان کنم خوب باشم...
آنا: الان... کجا داریم میریم؟
هیون جین: پشت قصر..تا حالا اینجا نیومدید؟
آنا: نه...
هیون جین: بیاید اینجا..
آنا: وای...خیلی قشنگه...
هیون جین: درسته...
اینجا به جنگل راه داره..
آنا: اشکالی نداره جلوتر بریم؟
هیون جین: از قصر خارج میشیم..پس..اشکال داره..
آنا: اما..سرورم؟!..
هیون جین:هومم؟
آنا: خودتون گفتید اشکال داره ..بیاید برگردیم
هیون جین: من همیشه اینجا میام...
آنا: همیشه؟!
هیون جین: اره...
آنا: برای چی؟..
هیون جین: شما دلتون نمیخواد از قصر فرار کنید؟!
آنا: چ..چی؟ چرا ..خب..اره ..بعضی وقت ها دلم میخواد..
هیون جین: من همیشه دلم میخواد...چیه؟ پادشاه نمیتونه از قصر فرار کنه ؟
آنا: نمیدونم...
هیون جین: قشنگ نیست؟ بنظر من همه چیز جنگل، از قصر قشنگ تره...
آنا: معلومه قشنگ تره..اینجا بوی زندگی میاد..
هیون جین: توی قصر رو بوی مرگ پر کرده..
هر وقت نمیتونم تحمل کنم میام اینجا...
ببین! پروانه!...... قبلاً تو قصر هم پروانه بود اما خیلی وقته دیگه نمیبینمشون!
انگار اونا هم بوی مرگ رو حس میکنن...
آنا: کاش پروانه بودم..
هیونجین با خنده گفت: اگه پروانه بودی چیکار میکردی؟
آنا: فرار میکردم! میرفتم یه جای دور...
هیون جین: دوست داری بری یه جای دور؟
آنا: یه جا دور از سلطنت! دور از اشراف زاده ها! یه جا که توش بوی عشق و زندگی بده!... رویای مسخره ای بنظر میاد.. نه؟
هیون جین: نه..منم همچین چیزی دلم میخواد...
#هیونجین #فیک
"فصل دوم"
۱
.....شش ماه بعد...
فلور : بانو!! بانوی من!! بانو آنااا!
برید کنار!
بانو!!
آنا: فلور! چی شده!!
فلور : ب..ب..بانوی من..م..ملکه! ملکههه!
آنا: ملکه چی؟ چی شده فلور درست حرف بزن!!
فلور: ملکه بیهوش شدن!! الان طبیب بالای سرشونه!
آنا: خدای من!
......
آنا: میتونم بیام تو؟!
پزشک دربار : بفرمایید بانو
آنا: خدای بزرگ! چه اتفاقی افتاده؟! حالشون خوبه؟!
هیون جین: پزشک دربار جواب درستی به من نمیدن!
برگشتم سمت صداش گوشه اتاق ایستاده بود و خیلی خونسرد نگاه میکرد
انگار نه انگار مادرش ناخوش بود..
اما فقط من میتونستم لرزش مردمکش رو ببینم؟...
آنا: جواب درست به من بدید برای چی بیهوش شدن؟ اونم دوباره؟..
پزشک: بانو ی من...بنظر میاد از خستگی زیاده..چون هذیون هم میگن احتمالا از بی خوابیه
آنا: بی خوابی؟..
ملکه: م..من..حالم خوبه...
آنا:ملکه!
هیون جین: مادر.. واقعاً از بی خوابیه؟! بهتون گفتم باید بیشتر استراحت کنید!
ملکه:من به اندازه کافی استراحت میکنم...
هیون جین: مادر!
آنا: ملکه ...باید بیشتر مراقب سلامتی تون باشید!
ملکه: نگران من نباش عزیز دلم
من حالم کاملاً خوبه!
میتونید برگردید سر کارتون من خوبم! با همتونم!
....
هیون جین: بانو آنا....چند لحظه وقت دارید؟... قدم بزنیم؟..
آنا:البته!
آنا: نگران وضعیت ملکه هستم...
هیون جین: ...میتونی متقاعدشون کنی بیشتر استراحت کنن و امور قصر رو به خودتون بسپرن؟ به حرف شما بیشتر گوش میکنن!
آنا: سعیم رو میکنم..
حال خودتون خوبه؟
هیون جین: حال من؟ مهمه؟
آنا: بله...
هیون جین:گمان کنم خوب باشم...
آنا: الان... کجا داریم میریم؟
هیون جین: پشت قصر..تا حالا اینجا نیومدید؟
آنا: نه...
هیون جین: بیاید اینجا..
آنا: وای...خیلی قشنگه...
هیون جین: درسته...
اینجا به جنگل راه داره..
آنا: اشکالی نداره جلوتر بریم؟
هیون جین: از قصر خارج میشیم..پس..اشکال داره..
آنا: اما..سرورم؟!..
هیون جین:هومم؟
آنا: خودتون گفتید اشکال داره ..بیاید برگردیم
هیون جین: من همیشه اینجا میام...
آنا: همیشه؟!
هیون جین: اره...
آنا: برای چی؟..
هیون جین: شما دلتون نمیخواد از قصر فرار کنید؟!
آنا: چ..چی؟ چرا ..خب..اره ..بعضی وقت ها دلم میخواد..
هیون جین: من همیشه دلم میخواد...چیه؟ پادشاه نمیتونه از قصر فرار کنه ؟
آنا: نمیدونم...
هیون جین: قشنگ نیست؟ بنظر من همه چیز جنگل، از قصر قشنگ تره...
آنا: معلومه قشنگ تره..اینجا بوی زندگی میاد..
هیون جین: توی قصر رو بوی مرگ پر کرده..
هر وقت نمیتونم تحمل کنم میام اینجا...
ببین! پروانه!...... قبلاً تو قصر هم پروانه بود اما خیلی وقته دیگه نمیبینمشون!
انگار اونا هم بوی مرگ رو حس میکنن...
آنا: کاش پروانه بودم..
هیونجین با خنده گفت: اگه پروانه بودی چیکار میکردی؟
آنا: فرار میکردم! میرفتم یه جای دور...
هیون جین: دوست داری بری یه جای دور؟
آنا: یه جا دور از سلطنت! دور از اشراف زاده ها! یه جا که توش بوی عشق و زندگی بده!... رویای مسخره ای بنظر میاد.. نه؟
هیون جین: نه..منم همچین چیزی دلم میخواد...
#هیونجین #فیک
- ۱۴.۲k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط