My Destiny

My Destiny
Part: 9
+د.داداشم..داداشم*بغض
+تهیونگ..تهیونگ اونو..اونو..کشته؟؟ *بغض
اشک توی چشماش جمع شد که باعث شد دیدش به همه چیز تار بشه.اشکش رو پاک کرد، عکسارو گذاشت سرجاش و در کمد رو بست و رفت روی تخت نشست. همینجوری اشکاش سرازیر میشدن بدون اینکه خودش متوجه بشه.
صدای زنگ گوشیش در اومد، به امید اینکه داداشش هست گوشی رو برداشت اما تهیونگ بود. پس حدسش درست بود اما جواب تلفن تهیونگ رو نداد.
تهیونگ همینجوری داشت به ا/ت زنگ میزد اما جواب نمیداد..


~فلش بک به ساعت ۱۰:۲۰ شب~
تهیونگ نگران ا/ت شد برای همین به اجوما زنگ زد اونم گفتش که حتما خسته ست و خوابیده و نگرانش نباشه.

اجوما که دید اصلا خبری از ا/ت نیست و حتی برای خوردن شام پایین نرفته تصمیم گرفت بره بالا و صداش کنه برای شام.
در اتاق رو زد ولی صدایی از ا/ت نشنید در اتاق رو باز کرد و رفت داخل. با دیدن ا/ت بدجوری شکه شده بود. ا/ت رنگش پریده بود چشماش باد کرده بود. رفت سمتش و ازش پرسید:
€چیشده دختر؟
+اجوما داداشم*گریه
اجوما بغلش کرد
€چیشده؟*نگران
+تهیونگ..تهیونگ اونو کشته
€چی؟اخه چرا؟
+نمیدونم*گریه
€اروم باش دخترم.. اروم باش
+اون تنها کسی بود که برای من مونده بود
€ا/ت تو اصلا نباید کاری کنی که تهیونگ متوجه بشه که تو میدونیی
+اما اجوما...
€میدونم سخته دخترم ولی باید تحمل کنی تو دیگه بزرگ شدی و باید ی زندگی جدید رو شروع کنی. تو دکترش بودی خوب میدونی که حالش چطوری بوده اون سادیسم داره اون حتی خانواده ای که به سرپرستی گرفته بودنش رو به قتل رسونده بوده.
+اما اون گفت که تصادف کردن+اما اجوما...
€میدونم سخته دخترم ولی باید تحمل کنی تو دیگه بزرگ شدی و باید ی زندگی جدید رو شروع کنی. تو دکترش بودی خوب میدونی که حالش چطوری بوده اون سادیسم داره اون حتی خانواده ای که به سرپرستی گرفته بودنش رو به قتل رسونده بوده.
+اما اون گفت که تصادف کردن
€به تو اینجوری گفته ولی در اصل اون خودش خانوادش رو کشت چون خیلی اذیتش میکردن..
+اجوما من الان چیکار کنم؟
€سعی کن چیزی نگی تا خودش بهت بگه باشه؟
+باشه
€الانم برو صورتت رو بشور بیا پایین شامت رو بخور بعدش هم برو بخواب
+باشه
ا/ت دست و صورتش رو شست و رفت پایین شامش رو خورد یکم هم توی تلوزیون فیلم دید و رفت خوابید.
صبح تهیونگ با خستگی و کوفتگی رفت توی رخت و خواب..
ا/ت که صبح بیدار شد با صورت تهیونگ رو به رو شد که معلوم بود چقد خسته بود.
ا/ت عاشق تهیونگ بود اما کار تهیونگ..اما ا/ت هم نه کسی رو داشت نه جایی رو داشت یجورایی تهیونگ رو خانوادش حساب میکرد.

~چند هفته بعد~
تهیونگ برای ا/ت همه ی قضیه رو تعریف کرد و حتی بهش اعتراف کرد که عاشقش شده و دوسش داره ا/ت کمی باهاش سرد شده بود ولی کم کم باهاش اوکی شد و حالا هم تصمیم داره شب بعد از غذا از ا/ت خواستگاری کنه.توی اتاق داشت تمرین میکرد که چی باید بگه..با صدای ا/ت که گفت بره پایین برای شام دست از کارش برداشت.
رفت پایین و داشتن غذا میخوردن که ا/ت حالش بد شد و سریع رفت سمت wc اورد بالا.تهیونگ و اجوما سریع رفتن پیشش، ا/ت که یکم حالش بهتر شد گفت:
_ا/ت حالت خوبه؟ *نگران
€فکر کنم قراره اتفاقای خوبی بیافته
+چطور؟
€حامله ای*لبخند
+چیییییی؟*تعجب
_واقعا؟ *ذوقق
+اما ما که ازدواج نکردیم..
تهیونگ که دید وقتش حلقه رو از جیبش دراورد و جلوش زانو زد.
_با من ازدواج میکنید بانو؟
ا/ت شکه شده بود.
+ب.بله
€مبارک باشهه*دست زد
_فردا میریم عقد کنیم
+باشه
_عروسی هم باشه برای دو روز دیگه
+باشه*لبخند

ا/ت که نمیتونست غذا بخوره رفت بالا. تهیونگ هم غذاش رو خورد رفت پیشش توی اتاق.
ا/ت روی تخت دراز کشیده بود و توی فکر بود، تهیونگ رفت کنارش دراز کشید و بغلش کرد.
_بهتری؟ *اروم
+اوهوم
_مطمئن؟
+اره
_اگر حالت خیلی بده بریم دکتر
+نه نمیخواد
_باشه
دیدگاه ها (۱۳)

My DestinyPart: 10~چند سال بعد~ویو ا/تتوی این چند سال زندگی ...

امروز تولد سانشاین ارمی هاستتولدت مبارک امید ارمی هااااتولدت...

My DestinyPart: 8~فردا~ا/ت با درد شدید زیر دلش بیدار شد. چشم...

My DestinyPart: 7تهیونگ دستور داد چند نفری اونجا باشن و بعد ...

وانشات فیک تهیونگ

part 11

تک پارتی از تهیونگ

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط