²² : ²²
²² : ²²
.
.
نمیدانم چطور بگویَم.
تو برای من هیچ نیستی، و در عین حال نبودِ کسی که 'هیچ' مینامَش توانایی این را دارد که مرا از پای در آورد؛ نه به این معنا که بی تو نابودم، اما اگر تو را ترک کنم، احساس میکنم چیزی را از دست خواهم داد که بعد ها حتی اگر بازگردم، نمیتوانم آن را به دست آورم.
اینطور بگویَم که انگار در هنگام قدم زدن در ساحل زندگیاَم، صدفی را پیدا کردم که زیباییاش مرا مسحور کرده است؛
نمیتوانم آن را از زادگاهش دور سازم، و همچنان رها کردنش نیز بسیار دشوار است، چرا که من دیگر نمیتوانم آن را بیابَم؛ حتی اگر بعد ها به همین ساحل بازگردم و در همین نقطه بایستم، نمیتوانم آن صدفی که دلم را در تنگنای انحنای تنش جا گذاشتم پیدا کنم.
تو همان صدفی.
با اینکه امثال تو در مسیرم بسیار دیدهاَم، اما گویا دلم در پیش انتخاب کودکیاَم گیر کرده است، نمیتوانم تو را به دست فراموشی بسپارم.
میدانم که رها کردنت کار درستیست، اما این 'درستی' همان چیزیست که نمیخواهم پذیرایَش شوَم. چیزی در دلم هست که میگوید، ای کاش راه درست این نبود؛
اما دیگر نمیتوانم، من مدتهاست به تو زمان دادهام تا تغییر کنی، تا تلاشی برای ماندن کنی، اما تو گویا مردهای..
میخواهم ترکت کنم،
اما اطمینان دارم، حتی اگر بعدها ناب ترین صدف را بیابَم، که گرانقدر ترین مروارید را در آغوشش پنهان کرده باشد، باز هم آن رنگ و رویِ تو است که حسرتش را تا ابد با خود به دنبال خواهم کشید.
.
.
.
..{ 디 }..
.
.
نمیدانم چطور بگویَم.
تو برای من هیچ نیستی، و در عین حال نبودِ کسی که 'هیچ' مینامَش توانایی این را دارد که مرا از پای در آورد؛ نه به این معنا که بی تو نابودم، اما اگر تو را ترک کنم، احساس میکنم چیزی را از دست خواهم داد که بعد ها حتی اگر بازگردم، نمیتوانم آن را به دست آورم.
اینطور بگویَم که انگار در هنگام قدم زدن در ساحل زندگیاَم، صدفی را پیدا کردم که زیباییاش مرا مسحور کرده است؛
نمیتوانم آن را از زادگاهش دور سازم، و همچنان رها کردنش نیز بسیار دشوار است، چرا که من دیگر نمیتوانم آن را بیابَم؛ حتی اگر بعد ها به همین ساحل بازگردم و در همین نقطه بایستم، نمیتوانم آن صدفی که دلم را در تنگنای انحنای تنش جا گذاشتم پیدا کنم.
تو همان صدفی.
با اینکه امثال تو در مسیرم بسیار دیدهاَم، اما گویا دلم در پیش انتخاب کودکیاَم گیر کرده است، نمیتوانم تو را به دست فراموشی بسپارم.
میدانم که رها کردنت کار درستیست، اما این 'درستی' همان چیزیست که نمیخواهم پذیرایَش شوَم. چیزی در دلم هست که میگوید، ای کاش راه درست این نبود؛
اما دیگر نمیتوانم، من مدتهاست به تو زمان دادهام تا تغییر کنی، تا تلاشی برای ماندن کنی، اما تو گویا مردهای..
میخواهم ترکت کنم،
اما اطمینان دارم، حتی اگر بعدها ناب ترین صدف را بیابَم، که گرانقدر ترین مروارید را در آغوشش پنهان کرده باشد، باز هم آن رنگ و رویِ تو است که حسرتش را تا ابد با خود به دنبال خواهم کشید.
.
.
.
..{ 디 }..
- ۳۹۹
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط