ادامه پارت سوم
من اصلاً دوست ندارم یه غریبه، اونم یه آدم به این پررویی، بیاد توی حریم خصوصی من!
با صدایی که از بغض میلرزید گفتم: «میشه… میشه نیای؟ واقعاً دوست ندارم کسی بیاد خونهم…»
اون با یه نگاهِ مالکانه به من زل زد و گفت: «من “کسی” نیستم. من به عنوان دوستپسرت میآم.»
انگار زمین زیر پام خالی شد. با لکنت گفتم: «چی؟! اما… اما تو که دوستپسرم نیستی!»
جونگکوک یه نیملبخندِ شیطون و خطرناک زد و گفت: «از همین الان هستی. اگه هم باورش نداری، میخوای همین الان به عمل بهت نشون بدم که دوستپسرت هستم؟»وحشت تمام وجودم رو گرفت. از اینکه فکر کنم میخواد چیکار کنه، لرزیدم. با عجله گفتم: «نه! نه! باشه، باور دارم! باور دارم!»
اون با رضایت کامل گفت: «پس بریم.»
من هم، در حالی که از شدت ناراحتی و فشار روحی، اشکم داشت در میاومد، زیر لب گفتم: «باشه…»
و همونطور که پشت سرش راه میافتادم، فقط یه فکر توی سرم بود: این شروعِ یه کابوسه یا یه رویا؟
پایان پارت سوم
با صدایی که از بغض میلرزید گفتم: «میشه… میشه نیای؟ واقعاً دوست ندارم کسی بیاد خونهم…»
اون با یه نگاهِ مالکانه به من زل زد و گفت: «من “کسی” نیستم. من به عنوان دوستپسرت میآم.»
انگار زمین زیر پام خالی شد. با لکنت گفتم: «چی؟! اما… اما تو که دوستپسرم نیستی!»
جونگکوک یه نیملبخندِ شیطون و خطرناک زد و گفت: «از همین الان هستی. اگه هم باورش نداری، میخوای همین الان به عمل بهت نشون بدم که دوستپسرت هستم؟»وحشت تمام وجودم رو گرفت. از اینکه فکر کنم میخواد چیکار کنه، لرزیدم. با عجله گفتم: «نه! نه! باشه، باور دارم! باور دارم!»
اون با رضایت کامل گفت: «پس بریم.»
من هم، در حالی که از شدت ناراحتی و فشار روحی، اشکم داشت در میاومد، زیر لب گفتم: «باشه…»
و همونطور که پشت سرش راه میافتادم، فقط یه فکر توی سرم بود: این شروعِ یه کابوسه یا یه رویا؟
پایان پارت سوم
- ۲۰۷
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط