[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]
• • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆𝒂𝒅 • • •

«خاطرات فراموش شدنی»

پارت ۴: قهوه‌ای با طعم خاکستر

صبح روز بعد، هوای توکیو مثل همیشه دلگیر بود؛ انگار آسمان تصمیم گرفته بود تا ابد گریه کند و زمین هم تصمیم گرفته بود تا ابد آن را در خود ببلعد. با همان کلید زنگ‌زده و آدرس مبهم، در کوچه‌پس‌کوچه‌هایی پرسه زدم که انگار از حافظه‌ی شهر پاک شده بودند.

بالاخره پیدایش کردم. کافه‌ای که نه تابلو داشت و نه چراغ روشنی. فقط یک در چوبی کهنه که انگار صد سال بود باز نشده بود. وقتی وارد شدم، بوی کهنگی، تنباکوی ارزان و قهوه‌ی سوخته به صورتم خورد.
پیرمردی پشت پیشخوان بود. آن‌قدر لاغر بود که انگار با یک نسیم ملایم از هم می‌پاشید. حتی سرش را بلند نکرد تا مرا ببیند. گفت: «دیر کردی. قهوه سرد شده.»
قلبم در سینه‌ام کوبیده شد. «شما… من را می‌شناسید؟»

پیرمرد بالاخره سرش را بلند کرد. چشم‌هایش خالی از هرگونه هیجانی بود، دقیقاً مثل چشم‌های کای، یا شاید مثل چشم‌های خودم در آینه.
گفت: «آکیرا، اینجا نه کسی کسی را می‌شناسد و نه کسی غریبه است. همه کسانی که اینجا می‌آیند، دنبال «پایان یک جمله» می‌گردند. تو هم همان کلیدی را داری که همه دارند، اما هنوز از قفل درستی استفاده نکرده‌ای.»
او فنجانی قهوه جلوی من گذاشت. سیاه، غلیظ و تلخ.
پرسیدم: «آن دفترچه… آن دست‌خط… چطور ممکن است؟»
پیرمرد پوزخندی زد که صورتش را شبیه به یک ماسک شکسته کرد. «تو فکر می‌کنی زندگی یک خط مستقیم است؟ نه پسر. زندگی یک دایره‌ی معیوب است. تو بارها و بارها این مسیر را رفته‌ای. هر بار فکر می‌کنی آکیرا هستی، هر بار فکر می‌کنی کارمند بایگانی هستی، و هر بار در نهایت، آن کلید را در جیبت پیدا می‌کنی. این بار… امیدوارم کمی بیشتر دوام بیاوری.»
سرم گیج رفت. این حرف‌ها دیوانگی بود، اما در این فضای سمی، چقدر «حقیقی» به نظر می‌رسید. پرسیدم: «یعنی من قبلاً مرده‌ام؟»
پیرمرد قهوه‌اش را نوشید و آرام گفت: «مرگ؟ مرگ برای کسانی است که «بودن» را تجربه کرده‌اند. تو هنوز حتی جرئت نکرده‌ای که «نبودن» را انتخاب کنی. تو فقط… معلقی. میان یک نفس حبس شده در گلو.»
از کافه بیرون آمدم، در حالی که لرزش خفیفی در دستانم بود. در خیابان، مردم مثل مورچه‌های گیج به هر طرف می‌دویدند. با خودم فکر کردم: «آیا آن‌ها هم مرده‌اند؟ آیا آن‌ها هم در حال اجرای نمایش تکراری خودشان هستند؟»
کای را دیدم که سر نبش خیابان ایستاده بود و به عبور قطارها نگاه می‌کرد. او به سمتم برگشت و لبخند کج و معروفش را زد. «آکیرا! کجا بودی؟ داشتم به این فکر می‌کردم که اگر امروز کسی را بخندانم، شاید بتوانم برای یک شب دیگر هم که شده، دروغ زنده بودن را ادامه دهم.»
او نمی‌دانست که من چه چیزی را کشف کرده‌ام. یا شاید هم می‌دانست؟ شاید تمام این مدت، کای هم بخشی از این بازی تکراری دایره‌وار بود؟


اینم از پارت چهارم امیدوارم خوشتون اومده باشه
اد استوری¿
امیدوارم پست بشه 😭

#آگوست #آگوست_لارنس #ادیتور_نسل_۲ #editor_agust #agust_lawrence #niki

𝒯𝒽𝑒 𝓊𝓃𝒾𝓋𝑒𝓇𝓈𝑒 𝒾𝓈 𝒶 𝑔𝒶𝓂𝑒, 𝒶𝓃𝒹 𝐼'𝓂 𝒿𝓊𝓈𝓉 𝒶𝓅𝓅𝓇𝑒𝒸𝒾𝒶𝓉𝒾𝓃𝑔 𝓉𝒽𝑒 𝑔𝓁𝒾𝓉𝒸𝒽𝑒𝓈.
🤪🤯✨
دیدگاه ها (۱۶)

پست موقت*نسبت ها و فرند ها و گیستیوا های قشنگم بیاد محفل حرف...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط