[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ]
• • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆𝒂𝒅 • •

"خاطرات فراموش شدنی "

پارت ۱: وظیفه‌یِ جمع‌آوریِ غبار


من در جایی کار می‌کنم که هیچ‌کس نمی‌خواهد باشد. انباری در زیرزمینِ ایستگاهِ مترو «شینجوکو». جایی که اشیاءِ باقی‌مانده از کسانی که تصمیم گرفته‌اند «نباشند»، به آنجا می‌آیند. چترهای شکسته، یک لنگه کفشِ پاشنه‌بلند که بویِ عطرِ ارزانی می‌دهد، یا کتاب‌هایی که صفحه‌یِ آخرشان با دست‌هایِ لرزان تا شده است.
رئیسم می‌گوید: «آکیرا، این‌ها زباله‌اند. فقط ثبتشان کن و بعد بسوزان.»
اما من؟ من فکر می‌کنم این‌ها تنها حقیقت‌هایِ باقی‌مانده از آدم‌هایی هستند که جرئت کردند به صورتِ زندگی تف بیندازند.
امروز صبح، یک کلاهِ شاپو پیدا کردم. سنگین بود، انگار صاحبش تمامِ وزنِ افکارِ نکبت‌بارش را در تاروپودِ نمدیِ آن جا گذاشته بود. وقتی آن را در قفسه گذاشتم، ناخودآگاه با صدای بلند گفتم: «خوب است که دیگر لازم نیست فکر کنی، نه؟»
صدایِ خودم در آن فضایِ سیمانیِ مرطوب پیچید و مثل یک جوکِ لوس، دوباره به خودم برگشت.
ساعت چهار، «کای» آمد. او تنها کسی است که هنوز حوصله دارد با یک «مردِ بایگانی‌چی» معاشرت کند. کای کمدین است، یا بهتر بگویم؛ در دنیایی که همه تظاهر به خوشبختی می‌کنند، او تنها کسی است که صادقانه اعتراف می‌کند هیچ دلیلی برای خندیدن ندارد.
کای با همان کتِ وصله‌پینه‌دارش رویِ صندلیِ تاشو نشست و گفت: «آکیرا، امروز در مترو پیرزنی را دیدم که داشت با خودش حرف می‌زد. به او گفتم: خانم، یا باید یک دیالوگِ بهتر پیدا کنی یا باید یک تماشاگرِ باحوصله‌تر. فکر می‌کنی با من قهر کرد؟»
من به او نگاه کردم؛ به چشم‌هایِ خسته‌اش که انگار هزار سال است نخوابیده.
گفتم: «کای، ما اینجا داریم رویِ پسمانده‌هایِ زندگیِ دیگران زندگی می‌کنیم. فکر نمی‌کنی وقتش است که خودمان هم تبدیل به یک «پسمانده» شویم؟»
او خندید. خنده‌ای که بیشتر شبیه به سرفه بود. «آکیرا، ما همین حالا هم مرده‌ایم. فقط یادمان رفته که از آن ایستگاهِ لعنتی بپریم.»
سقفِ انبار چکه می‌کرد. چک. چک. چک.
انگار زمان داشت قطره‌قطره در سطلِ فلزیِ زنگ‌زده‌یِ گوشه‌یِ اتاق خالی می‌شد. من به کلاهِ شاپو خیره شدم و فکر کردم: «آیا واقعاً کسی هست که دلتنگِ این کلاه شود؟ یا فقط من هستم که این‌قدر وقتِ اضافه دارم که برای اشیاء مرثیه می‌خوانم؟»


𝒯𝒽𝑒 𝓊𝓃𝒾𝓋𝑒𝓇𝓈𝑒 𝒾𝓈 𝒶 𝑔𝒶𝓂𝑒, 𝒶𝓃𝒹 𝐼'𝓂 𝒿𝓊𝓈𝓉 𝒶𝓅𝓅𝓇𝑒𝒸𝒾𝒶𝓉𝒾𝓃𝑔 𝓉𝒽𝑒 𝑔𝓁𝒾𝓉𝒸𝒽𝑒𝓈.
🤪🤯✨
دیدگاه ها (۱۰)

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

[ 🧪 𝑾𝒉𝒂𝒕 𝑰𝒇...? 🧪 ] • • • 𝒘𝒂𝒓𝒏𝒊𝒏𝒈: 𝒏𝒐𝒗𝒆𝒍 𝒕𝒉𝒐𝒖𝒈𝒉𝒕𝒔 𝒂𝒉𝒆...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط