شبنم صبحگاهی، به طراوت آرزوهای کهنه، بر گلبرگ‌های پژمرده‌

شبنم صبحگاهی، به طراوت آرزوهای کهنه، بر گلبرگ‌های پژمرده‌ی امید می‌نشیند. آسمان، بغضش را در ابرهای سنگین فرو می‌خورد و زمین، نفس‌هایش به شماره افتاده. در این سکوت پر از درد، تنها صدای گله‌مندی باد شنیده می‌شود که قصه‌ی دلتنگی‌ها را نجوا می‌کند.
دیدگاه ها (۰)

دروغ و حقیقت

مادرم

«وقتی فرشته ای آرزو میکند » دست غبار گرفته ام را با انگشت...

پارت یازدهم -چرا-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط