گاهی فکر میکنم آن کافه، نه روی زمین، که در دل یک ابر شنا
گاهی فکر میکنم آن کافه، نه روی زمین، که در دل یک ابر شناور بود. و قهوههایمان، نه از دانههای معمولی، که از شبنمهای جمع شده در گلبرگهای رؤیا دم میکشید. شاید ساعتها آنجا، در سکوت ابرها، قصههایی از ستارهها میگفتیم و خندههایمان، پژواک کوچکی بود در آسمان. اما میدانی؟ حتی اگر آنجا فقط یک توهم بوده باشد، طعم آن قهوههای خیالی و گرمای حضور تو، هنوز در جان من مانده. و من، هر غروب که ابری در آسمان میبینم، منتظر همان پنجرهی خیالیام، تا شاید دوباره آن سوی ابرها، تو را ببینم.”💝🌙
- ۳۷۹
- ۱۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط