#هم_خون_بی_خون
#هم_خون_بی_خون
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰
یک سال بعد_______________________
دیگه کسی رینای سابق رو نمیشناخت.
موهاش رو کوتاه کرده بود. مشکی و صاف، تا شونه. همیشه کت مشکی میپوشید، با یه پیراهن سفید ساده. گردنبند یونگی هنوز به گردنش بود، ولی دیگه کسی جرئت نداشت بهش نگاه کنه.
چشماش سرد شده بود. نگاهش مثه تیغ بود. لبخندش ناپدید شده بود.
اون دیگه رینای بچگی نبود.
خانم مین: شد رئیس خانواده.
همه ازش میترسیدن. حتی محافظهای قدیمی.
چون رینا، با دستای خودش، خانوادهی پارک رو یکبهیک نابود کرده بود. شایعه بود که توی اون شش ماه، خودش شخصاً سه تا از سرانشون رو از بین برده.
رینا توی جلسه: دیگه هیچکس جرئت نمیکنه به خانوادهی مین نگاه بد بندازه. اگه کسی خواست، جوابش رو خودم میدم.
صداش آروم بود. ولی تهش یه چیزی بود که همه رو میلرزوند.
محافظ ارشد: خانم رینا... یه خبر داریم.
رینا: بگو.
محافظ: خانوادهی کانگ دارن با خانوادهی چوی متحد میشن. میخوان به ما حمله کنن.
رینا لبخند زد. لبخندی که تهش هیچ گرمی نبود.
رینا: بذار بیان. خودم استقبال میکنم.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدیننننننننن🔪🎀
𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²
𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰
یک سال بعد_______________________
دیگه کسی رینای سابق رو نمیشناخت.
موهاش رو کوتاه کرده بود. مشکی و صاف، تا شونه. همیشه کت مشکی میپوشید، با یه پیراهن سفید ساده. گردنبند یونگی هنوز به گردنش بود، ولی دیگه کسی جرئت نداشت بهش نگاه کنه.
چشماش سرد شده بود. نگاهش مثه تیغ بود. لبخندش ناپدید شده بود.
اون دیگه رینای بچگی نبود.
خانم مین: شد رئیس خانواده.
همه ازش میترسیدن. حتی محافظهای قدیمی.
چون رینا، با دستای خودش، خانوادهی پارک رو یکبهیک نابود کرده بود. شایعه بود که توی اون شش ماه، خودش شخصاً سه تا از سرانشون رو از بین برده.
رینا توی جلسه: دیگه هیچکس جرئت نمیکنه به خانوادهی مین نگاه بد بندازه. اگه کسی خواست، جوابش رو خودم میدم.
صداش آروم بود. ولی تهش یه چیزی بود که همه رو میلرزوند.
محافظ ارشد: خانم رینا... یه خبر داریم.
رینا: بگو.
محافظ: خانوادهی کانگ دارن با خانوادهی چوی متحد میشن. میخوان به ما حمله کنن.
رینا لبخند زد. لبخندی که تهش هیچ گرمی نبود.
رینا: بذار بیان. خودم استقبال میکنم.
ادامه دارد......
لایک کنید و نظر بدیننننننننن🔪🎀
- ۷۱۸
- ۰۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط