#در_آغوش_شیطان

#در_آغوش_شیطان


𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹

𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹⁰

ویو کوک

تهونگ بعد از چند دقیقه با جیهوپ آمد.
قشنگ معلوم بود جیهوپ بیدارش کرده.

تهونگ: اوففف چرا منو آوردین اینجا؟ از خواب نازنینم بیدارم کردین! (خواب‌آلود)

کوک: ته، درباره روزالین...

تا اسم روزالین آمد، خواب از هوش تهونگ پرید. انگار نه انگار الان خواب بوده.

تهونگ آمد روی یکی از مبل‌ها نشست و جیهوپ هم برایش از همان مخلوط شراب و خون ریخت و جلوش گذاشت.

کوک: تو عادت داری که برای هر کی که آمد براش بریزی؟؟

جیهوپ: بله شوهر جونم

کوک: کم نمک بریز، و به تهونگ توضیح بده

جیهوپ شروع کرد همان چیزهایی که به من توضیح داد را به تهونگ توضیح داد...

جیهوپ: آره دیگه اینم از این. تهونگ، خوبی تو؟

تهونگ که هنوز توی شوک بود و به یک گوشه زل زده بود. دستمو جلوش تکون دادم.

کوک: تههههه، الووووو زنده‌اییی؟؟!

ته: ......

کوک: فکر کنم مرده

ته: .....

جیهوپ: موافقم...

جیهوپ: تهونگگگگگگ

تهونگ: ......

دیدم اصلاً جواب نمی‌ده. برای همین خم شدم سمتش و با دندون‌های خون‌آشامیم از گردنش گاز گرفتم که به خودش آمد.

و منو بلند کرد و محکم زد روی میز که شیشه‌ی میز شکست.

کوک: ....آخ...

جیهوپ: ته چی کار می‌کنی..؟

تهونگ: چه غلطی می‌کنی هااا! (داد)

کوک: خو مردک جوابمونو نمی‌دادی، برای همین گازت گرفتم. بعدشم کمرم شکست... آی.. آی

تهونگ فهمید چه گوهی خورده بود و دستمو گرفت و از روی میز بلندم کرد. کمرم خونی شده بود.
و زخم سریع ترمیم شد.

کوک: خب ته، می‌خوای چی کار کنی؟

تهونگ: می‌رم جنگل بیارمش....

کوک: اوکی برو..... وایسا ببینم چیییییی؟؟؟؟؟؟!!!!

جیهوپ: ته عقل تو از دست دادیییی؟؟؟؟؟

تهونگ: من رفتم...

---

ویو تهونگ

بلند شدم و از عمارت بیرون زدم و رفتم سمت جنگلی که روزالین آنجا بود.

شب شده بود.
سایه‌ها روی زمین کشیده شده بودند و صدای جغدها از دور می‌آمد.
رفتم داخل جنگل... خیلی قشنگ بود.
شاخه‌ها مثل سقف بالای سرم، و بویی از یک موجود خاص می‌آمد.

کمی جلوتر رفتم، تا رسیدم به یک دریاچه.
آبش مثل آینه می‌درخشید، و آنجا...
یک دختر با موهای بلند مشکی و خرمایی نشسته بود دم دریاچه.

یک لحظه قلبم لرزید.
انگار زمان ایستاد.

کمی جلوتر رفتم.
بوی خونش خیلی فرق داشت.
نه مثل انسان‌ها، نه مثل خون‌آشام‌ها.
یک بوی شیرین، مثل گل‌های وحشی، اما با یک ته‌مایه‌ی خطر.

تهونگ (زیر لب): فکر کنم خودشه؟

دختر سرشو بلند کرد.
چشم‌هاش مشکی و برق سبز بودند، مثل جنگل.
اما توی نگاهش یک چیزی بود...
یک چیزی که انگار منو می‌شناخت.

باد آرام وزید.
سطح دریاچه موج برداشت.

صورتشو آورد بالا...
وقتی دیدمش... ا... اون روزالین...
اون همون عشق قدیمیم بود که مرده بود.

اشک توی چشم‌هام جمع شد.
قلبم مثل طبل می‌کوبید، انگار سال‌ها انتظارم به یک لحظه رسیده بود.

تهونگ (زیر لب): غیرممکنه... تو... تو زنده‌ای؟

روزالین فقط نگاه کرد.
چشم‌هاش یک لحظه از رنگ مشکی به سبز تغییر کرد، پر از سکوت، پر از راز.
هیچ کلمه‌ای نگفت، ولی نگاهش همه‌چیزو فریاد می‌زد.


لایک کنید 💋
دیدگاه ها (۰)

شاگرد لوس من

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁰ویو لیلی ___نمیدونم چق...

LESSON

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط