یک عصر تابستان
پارت ۷
فصل چهارم: روز اول دانشگاه
ساعت سه شب بود که تخت مهمان بدن خستهی مهتاب شد. سرش به بالشت که رسید، به خواب عمیق فرو رفت. خستگی یک روز پر از بار روانی اینطور او را به خواب برد که حتی صبح دیرتر بیدار شود. با صدای زنگ گوشی —بعد از چهار دفعه— از خواب بیدار شد. چند لحظهای گیج به اطراف زل زد تا خاطراتش بالا بیاید و به او بگوید، چرا امروز زودتر بلند شده. خاطرات که در ذهنش جاری شد مثل اینکه برقش گرفته باشد، از جای برخواست. نفهمید چطور لباس پوشید یا با کدام خط مترو خودش را به دانشگاه رساند، فقط میخواست سریعتر برسد. مانتوی سبزی به تن کرد که با گل دوزی های خوش دوخت زیباتر شده. روسری سبز رنگش را هم به سر داشت اما حس میکرد خیلی ظاهر عجیبی نسبت به دیگر دختر ها دارد. نمیتوانست وقتش را صرف انتخاب لباس کند. کلاس اول کنسل شده بود و این را به خوش شانس بودنش ربط داد. —اصلا خوش شانس نیست—
اکنون تا کلاس بعدی میخواست چیزی برای خودش بخرد که از گشنگی پس نیوفتد. آنقدر عجلهای بیرون آمد که وقت شانه کردن موهایش را نداشت، چه برسد به صبحانه خوردن. کیفش را از روی شانهاش پایین آورد و مشغول گشتن شد.
— غیرممکنه! واقعا با خودم نیاوردمش؟ اما مطمئنم همین جا بود...
مهم نبود چقدر محتویات کیف را زیر و رو کند، خبری از کارتش نبود. حتی پول نقدی که همیشه مقداری همراه خودش دارد هم غیب شده. صبح خواب ماند و اگر کلاس کنسل نمیشد همین روز اول که میخواست، تصویر خوبی از خودش در ذهن دیگران به جا بگذارد، میشد یک دختر تنبل و حالا هم که کارتش را گم کرده.
خوش شانس است واقعا؟
همان جا زیر درختی درون محوطه نشست. کیفش را محکم روی زمین پرت کرد و سر به زانوانش گذاشت. چیزی نمانده بود تا اشک هایش جاری شود. هنوز فکر سهراب رهایش نکرده که اینطور هم به دردسر افتاد.
حالا چطور میخواست تا ظهر گشنه بماند؟
در خانه هم طبق معمول، کسی غذا درست نمیکند. وقتی کوچک بود، یک نفر را میگفتند تا پرستار بچه ها شود و ناهار را هم درست کند اما وقتی خودش بزرگ شد مسئولیت غذا درست کردن را بر عهده گرفت. از آنجایی که هیچوقت برای ناهار پدر و مادر در خانه نبودند. باید خوشحال میشد که آنها را برای شام در خانه میدید، وگرنه بیشتر وقت ها ان موقع هم نمیآمدند. بغض راه گلویش را بست و نمیگذاشت راحت نفس بکشد.
— حالتون خوبه؟
صدای مردانه اما مهربانی او را وادار کرد تا سرش را بالا بیاورد. پسری با موهای خرمایی رنگ و چشم های عسلی که زیر نور خورشید میدرخشید، در چند قدمی او روبه رویش نشسته بود. مهتاب که فکر میکرد کسی با او کاری ندارد با تردید گفت: «من رو میگید؟»
پسر همچنان لبخند به لب، دست درون کیف دوشیاش و برد و بعد دستمالی را مقابل او گرفت.
— بله شما رو میگم. ببخشید جسارت میکنم اما چیزی شده که گریه میکنید؟
دستش را روی گونهاش کشید و تازه متوجهی خیسی صورتش شد. کی گریه کرده و خودش نفهمیده؟
خجالت زده سرش را پایین انداخت و دستمال را از دستان منتظر او گرفت.
— ممنونم ازتون. چیزی رو فراموش کردم برای همین یکم ناراحت بودم.
به یک غریبه که نمیتوانست از تمام مشکلاتی که اشکش را دم مشکش آورده بگوید، پس قسمتی از واقعیت را گفت تا دروغگو هم نشود. اشک هایش را پاک کرد. باورش نمیشد آنقدر ضایع بوده که یک نفر متوجهاش شود. البته اینکه برای یک نفر حالش مهم باشد هم خودش غافلگیری جدیدی است. مردم همیشه آنقدر مهربان بودند؟
— قابلتون رو نداشت. چی رو...
قبل از اینکه پسر حرفش را تمام کند، صدای معدهی خالی و معترض مهتاب بلند شد و او را متوقف کرد. پسر مبهوت خیرهی مهتابی شد که در لحظه تغییر رنگ داد و صورتش را پشت دستمال کاغذی پنهان کرد.
چیزی نمانده بود که مهتاب همان جا آب بشود و به آب های زیر زمینی بپیوندد. تا کنون اینطور جلوی یک غریبه خجالت نکشیده بود. دستش را محکم روی شکمش فشار داد و زیر لب گفت: «آخه الان وقتش بود؟»
نمیدانست چه بگوید. عذرخواهی کند؟ طبیعی رفتار کند و با یک لبخند بگوید رژیم هستم؟
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
در آینده مشخص میشه که کدوم یکی محمد اصلیه پس چیزی نگید بهم دلم نازکه 😂
میخواستم داخل خماری بمونید یک کوچولو
نظرتون راجب فصل جدید و دوتا محمد چیه؟
فصل چهارم: روز اول دانشگاه
ساعت سه شب بود که تخت مهمان بدن خستهی مهتاب شد. سرش به بالشت که رسید، به خواب عمیق فرو رفت. خستگی یک روز پر از بار روانی اینطور او را به خواب برد که حتی صبح دیرتر بیدار شود. با صدای زنگ گوشی —بعد از چهار دفعه— از خواب بیدار شد. چند لحظهای گیج به اطراف زل زد تا خاطراتش بالا بیاید و به او بگوید، چرا امروز زودتر بلند شده. خاطرات که در ذهنش جاری شد مثل اینکه برقش گرفته باشد، از جای برخواست. نفهمید چطور لباس پوشید یا با کدام خط مترو خودش را به دانشگاه رساند، فقط میخواست سریعتر برسد. مانتوی سبزی به تن کرد که با گل دوزی های خوش دوخت زیباتر شده. روسری سبز رنگش را هم به سر داشت اما حس میکرد خیلی ظاهر عجیبی نسبت به دیگر دختر ها دارد. نمیتوانست وقتش را صرف انتخاب لباس کند. کلاس اول کنسل شده بود و این را به خوش شانس بودنش ربط داد. —اصلا خوش شانس نیست—
اکنون تا کلاس بعدی میخواست چیزی برای خودش بخرد که از گشنگی پس نیوفتد. آنقدر عجلهای بیرون آمد که وقت شانه کردن موهایش را نداشت، چه برسد به صبحانه خوردن. کیفش را از روی شانهاش پایین آورد و مشغول گشتن شد.
— غیرممکنه! واقعا با خودم نیاوردمش؟ اما مطمئنم همین جا بود...
مهم نبود چقدر محتویات کیف را زیر و رو کند، خبری از کارتش نبود. حتی پول نقدی که همیشه مقداری همراه خودش دارد هم غیب شده. صبح خواب ماند و اگر کلاس کنسل نمیشد همین روز اول که میخواست، تصویر خوبی از خودش در ذهن دیگران به جا بگذارد، میشد یک دختر تنبل و حالا هم که کارتش را گم کرده.
خوش شانس است واقعا؟
همان جا زیر درختی درون محوطه نشست. کیفش را محکم روی زمین پرت کرد و سر به زانوانش گذاشت. چیزی نمانده بود تا اشک هایش جاری شود. هنوز فکر سهراب رهایش نکرده که اینطور هم به دردسر افتاد.
حالا چطور میخواست تا ظهر گشنه بماند؟
در خانه هم طبق معمول، کسی غذا درست نمیکند. وقتی کوچک بود، یک نفر را میگفتند تا پرستار بچه ها شود و ناهار را هم درست کند اما وقتی خودش بزرگ شد مسئولیت غذا درست کردن را بر عهده گرفت. از آنجایی که هیچوقت برای ناهار پدر و مادر در خانه نبودند. باید خوشحال میشد که آنها را برای شام در خانه میدید، وگرنه بیشتر وقت ها ان موقع هم نمیآمدند. بغض راه گلویش را بست و نمیگذاشت راحت نفس بکشد.
— حالتون خوبه؟
صدای مردانه اما مهربانی او را وادار کرد تا سرش را بالا بیاورد. پسری با موهای خرمایی رنگ و چشم های عسلی که زیر نور خورشید میدرخشید، در چند قدمی او روبه رویش نشسته بود. مهتاب که فکر میکرد کسی با او کاری ندارد با تردید گفت: «من رو میگید؟»
پسر همچنان لبخند به لب، دست درون کیف دوشیاش و برد و بعد دستمالی را مقابل او گرفت.
— بله شما رو میگم. ببخشید جسارت میکنم اما چیزی شده که گریه میکنید؟
دستش را روی گونهاش کشید و تازه متوجهی خیسی صورتش شد. کی گریه کرده و خودش نفهمیده؟
خجالت زده سرش را پایین انداخت و دستمال را از دستان منتظر او گرفت.
— ممنونم ازتون. چیزی رو فراموش کردم برای همین یکم ناراحت بودم.
به یک غریبه که نمیتوانست از تمام مشکلاتی که اشکش را دم مشکش آورده بگوید، پس قسمتی از واقعیت را گفت تا دروغگو هم نشود. اشک هایش را پاک کرد. باورش نمیشد آنقدر ضایع بوده که یک نفر متوجهاش شود. البته اینکه برای یک نفر حالش مهم باشد هم خودش غافلگیری جدیدی است. مردم همیشه آنقدر مهربان بودند؟
— قابلتون رو نداشت. چی رو...
قبل از اینکه پسر حرفش را تمام کند، صدای معدهی خالی و معترض مهتاب بلند شد و او را متوقف کرد. پسر مبهوت خیرهی مهتابی شد که در لحظه تغییر رنگ داد و صورتش را پشت دستمال کاغذی پنهان کرد.
چیزی نمانده بود که مهتاب همان جا آب بشود و به آب های زیر زمینی بپیوندد. تا کنون اینطور جلوی یک غریبه خجالت نکشیده بود. دستش را محکم روی شکمش فشار داد و زیر لب گفت: «آخه الان وقتش بود؟»
نمیدانست چه بگوید. عذرخواهی کند؟ طبیعی رفتار کند و با یک لبخند بگوید رژیم هستم؟
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
در آینده مشخص میشه که کدوم یکی محمد اصلیه پس چیزی نگید بهم دلم نازکه 😂
میخواستم داخل خماری بمونید یک کوچولو
نظرتون راجب فصل جدید و دوتا محمد چیه؟
- ۹۱۲
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط