یک عصر تابستان
پارت ۹
چهرهای آشنا در قاب شیشهی ماشین قرار داشت. استاد مورد احترام مهتاب، آقای رادمنش.
مهتاب که ذهنش قفل شده بود با صدایی که به زحمت به گوش او رسید گفت: «سلام استاد.»
نمیدانست باید چه بگوید. اصلا استاد او را میشناخت و به همین دلیل اینجا متوقف شده؟
یا از روی مهربانی زیادش به یک رهگذر موش آب کشیده شده توجه میکند؟
از طرفی امیرمحمد هم با شنیدن جواب مهتاب، ذهنش قفل کرد. با اینکه نخبهای در مسائل علمی است اما در دیگر مسائل اجتماعی آن هم مخصوصا در ارتباط با زن ها بشدت ضعیف عمل میکند. او ماشین را متوقف کرد تا به یک زن که حس میکرد چیزی نمانده غش کند، کمک کرده باشد. حالا آن زن دانشجوی او هم است؟
امروز دو کلاس داشت و قبل از آن هم کار کردن کل شب در آزمایشگاه به اندازهی کافی رس او را کشیده بود، که چهرهی یک دانشجو را بعد از چند ساعت کلاس یادش نماند. زیر لب گفت: اگر نشناسمش ناراحت نمیشه؟ درسته که انتظار بی جایی هست اما...
چهرهی مهتاب انقدر زار بود که هرکس میدید فکر میکرد همین حالا مثل یکی کودک پخش زمین میشود و گریه میکند، و درواقع همینطور هم میشد اگر او نمیرسید.
بلاخره توانست از بین کلمات جملهی مناسب را انتخاب کند : «میخواید برسونمتون؟»
وقتی متوجه شد سؤالش چقدر شبیه پسر هایی است که مزاحم دختر ها میشوند که دیگر حرفش را زده بود.
اول فکر میکرد بهترین حرف است اما حالا فهمید بدترین را انتخاب کرده.
— من منظوری...
حرفش را قطع کرد.
— واقعا؟ این لطف رو حق من میکنید؟
امیرمحمد مات مهتاب ماند که حالا برقی در چشم هایش ظاهر شده. برقی از خوشحالی و نمیدانست چرا آن لبخند لرزان اینطور قلبش را بهم میفشارد. نمیدانست این احساسی که در سینهاش پخش میشود چه نام دارد. خوشحالی؟
— بله
برای امیرمحمد جالب بود که مهتاب حرفش را بد برداشت نکرد و با چنین واکنش شیرینی مواجه شد.
در ذهن مهتاب امیرمحمد به قدری ادم خوبی است که وقتی چنین درخواستی از او کند، فکر بدی در ذهنش نیاید. همین روز اولی استاد مورد احترامش شد و از بین تمام رهگذر ها و ماشین هایی که حال او را میدیدند این، او بود که برای کمک متوقف شد.
لبخندش هم بخاطر نجات پیدا کردن از بدبختی بود که در آن گیر کرده. جدا از خیس شدن دیگر توان دویدن هم نداشت. نمیدانست اگر او از راه نمیرسید چه گلی بر سرش میگرفت. در عقب ماشین را باز کرد و وقتی روی صندلی نشست از افکار خوشحالش بیرون آمد، چون متوجه شد چقدر خیس است. آنقدر خیس که صندلی های ماشین را هم به سرما بدهد.
— ببخشید اگه...
قبل از اینکه حتی حرفش را کامل کند، امیرمحمد ذهنش را خواند: «لازم نیست نگران باشید. آدرس خونه تون کجاست؟»
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
پایان فصل چهار هست و پارت بعدی بلاخره سهراب میاد (همینطور داداشش) 🥲
چهرهای آشنا در قاب شیشهی ماشین قرار داشت. استاد مورد احترام مهتاب، آقای رادمنش.
مهتاب که ذهنش قفل شده بود با صدایی که به زحمت به گوش او رسید گفت: «سلام استاد.»
نمیدانست باید چه بگوید. اصلا استاد او را میشناخت و به همین دلیل اینجا متوقف شده؟
یا از روی مهربانی زیادش به یک رهگذر موش آب کشیده شده توجه میکند؟
از طرفی امیرمحمد هم با شنیدن جواب مهتاب، ذهنش قفل کرد. با اینکه نخبهای در مسائل علمی است اما در دیگر مسائل اجتماعی آن هم مخصوصا در ارتباط با زن ها بشدت ضعیف عمل میکند. او ماشین را متوقف کرد تا به یک زن که حس میکرد چیزی نمانده غش کند، کمک کرده باشد. حالا آن زن دانشجوی او هم است؟
امروز دو کلاس داشت و قبل از آن هم کار کردن کل شب در آزمایشگاه به اندازهی کافی رس او را کشیده بود، که چهرهی یک دانشجو را بعد از چند ساعت کلاس یادش نماند. زیر لب گفت: اگر نشناسمش ناراحت نمیشه؟ درسته که انتظار بی جایی هست اما...
چهرهی مهتاب انقدر زار بود که هرکس میدید فکر میکرد همین حالا مثل یکی کودک پخش زمین میشود و گریه میکند، و درواقع همینطور هم میشد اگر او نمیرسید.
بلاخره توانست از بین کلمات جملهی مناسب را انتخاب کند : «میخواید برسونمتون؟»
وقتی متوجه شد سؤالش چقدر شبیه پسر هایی است که مزاحم دختر ها میشوند که دیگر حرفش را زده بود.
اول فکر میکرد بهترین حرف است اما حالا فهمید بدترین را انتخاب کرده.
— من منظوری...
حرفش را قطع کرد.
— واقعا؟ این لطف رو حق من میکنید؟
امیرمحمد مات مهتاب ماند که حالا برقی در چشم هایش ظاهر شده. برقی از خوشحالی و نمیدانست چرا آن لبخند لرزان اینطور قلبش را بهم میفشارد. نمیدانست این احساسی که در سینهاش پخش میشود چه نام دارد. خوشحالی؟
— بله
برای امیرمحمد جالب بود که مهتاب حرفش را بد برداشت نکرد و با چنین واکنش شیرینی مواجه شد.
در ذهن مهتاب امیرمحمد به قدری ادم خوبی است که وقتی چنین درخواستی از او کند، فکر بدی در ذهنش نیاید. همین روز اولی استاد مورد احترامش شد و از بین تمام رهگذر ها و ماشین هایی که حال او را میدیدند این، او بود که برای کمک متوقف شد.
لبخندش هم بخاطر نجات پیدا کردن از بدبختی بود که در آن گیر کرده. جدا از خیس شدن دیگر توان دویدن هم نداشت. نمیدانست اگر او از راه نمیرسید چه گلی بر سرش میگرفت. در عقب ماشین را باز کرد و وقتی روی صندلی نشست از افکار خوشحالش بیرون آمد، چون متوجه شد چقدر خیس است. آنقدر خیس که صندلی های ماشین را هم به سرما بدهد.
— ببخشید اگه...
قبل از اینکه حتی حرفش را کامل کند، امیرمحمد ذهنش را خواند: «لازم نیست نگران باشید. آدرس خونه تون کجاست؟»
(ادامهاش به دلیل اینکه ویسگون کپشن بلند رو پست نمیکنه به ترتیب داخل اسلاید های بعد قرار داره)
پایان فصل چهار هست و پارت بعدی بلاخره سهراب میاد (همینطور داداشش) 🥲
- ۱.۲k
- ۱۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط