I belong to that boy.

part⁵
Loren
_____________
سئول ۱۰:۰۰
با برخورد نور شدید خورشید از خواب بیدار شدم...
سردردی که داشتم غیر قابل تحمل بود...
وقتی چشمام و باز کردم دیدم داخل اتاق خودم نیستم...با ترس روی تخت نشستم و به لباسام نگاه کردم....
یک دست لباس خواب قهوه ای خوشگل...

-اون قرص و بخور سر دردت خوب میشه..

با ترس سمت صدا برگشتم‌....
با دیدن جونگکوک نفس عمیق کشیدم...
همه چیز برام قابل درک شد.

-اوه سلام...قصد نداشتم نقشه ات رو خراب کنم جئون...با اینکه برات راحت ترش کردم بازم متاسفم....نینا هستم...

-میدونم...

-حدس میزدم...احتمالا میخوای بگی تو از این به بعد داخل این خونه زندگی می‌کنی و ما باهم همکاری هستیم...

نینا ادای جونگکوک رو درآورد و با صدای مردونه گفت...
جونگکوک هم پوزخندی زد و از روی کاناپه بلند شد..‌‌
وقتی بهش نزدیک شد از چونه اش گرفت و سرش و بالا گرفت...

-رلستش...نمیخواستم این و بگم...ولی چون تو اینجوری راحت تری...باشه...

جونگکوک کاملا بیخیال اعتراف هایی که هانول قرار بود تو نقشه اش بکنه شد...چون بنظرش این دختر واقعا بامزه بود..‌

-چندتا چیز هست که باید بگم...از این به بعد پیش من میخوابی...لباساهایی که نیاز داری داخل کمد هست...اگر خدمتکاری اذیتت کرد بهش بگو خانوم خونه ای...تو حق داری دستور بدی و قانون بزاری براشون...همه جای خونه میتونی بری جز دفتره خصوصی من....میتونی هروقت خواستی از حمام استفاده کنی...اگه چیزی خواستی که خدمتکار نمیتونست انجام بده به من بگو...مثل اینکه اگه لباس میخوای یا پول میخوای یا هرچیزه دیگه ای...

-میشه چیز بگم؟...اگه کسی پرسید من کیه تو میشم چی بگم؟

-هرچیزی دوست داری...

ــــــــــــــــــــــــ
لطفا حمایت کنید...
#تهکوک #جونگکوک #تک #پارتی #رمان #فیک #کیپاپ #تیک_تاک
دیدگاه ها (۴)

I belong to that boy.

I belong to that boy.

I belong to that boy.

I belong to that boy.

I belong to that boy.

I belong to that boy.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط