رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۱۱۷

دیانا: صبح از خواب بیدار شدم و خودمو ارسلان و تو اون وضع دیدم هم خوشحال بودم هم یه جورایی ناراحت

ارسلان: با نوری که خور تو چشمم بیدار شدم دیانا روش سمتم بود صورتش خیس بود چیشده خوشگلم

دیانا: ارسلان (بغض)

ارسلان: جونم زندگیم چیزی نشده

دیانا: بغضم پر صدا شکست

ارسلان: خودمو کشیدم بالا بغلم گرفتمش دوره سرت بگردم خودت خواستی

دیانا: سرم و تو بغلش نگر داشتم و آروم شدم
دیدگاه ها (۱)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۱۱۸ارسلان: ای کاش کاری نمیکردم ای...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۱۱۹..چند وقت بعد ..دیانا: سرم گیج...

رمان زیبا تر از الماس پارت ارسلان: دستم رفت سمت پایینش و مال...

زیبا تر از الماس پارت ۱۱۵دیانا: گردنمو محکم ‌گاز می‌گرفت درد...

#P𝗔R𝗧 : 10〖#𝗖r𝗲e𝗽y_𝗟o𝘃e〗 عـشـقِ تَـرسـنـٰاک✦.............

^رُمــــآنـــــ^ | [نــِفــرتـــ وَ عِــشــقـــ] ...

آخرین شب part 3با کسی که دیدم شکه شدم ،اون بود تهیونگ تهیونگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط