𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
𝑩𝒆𝒚𝒐𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑷𝒂𝒓𝒄𝒉𝒎𝒆𝒏𝒕 𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅𝒔
آن سوی مرز های کاغذی.
عصر ویکتوریا:
باد بر موهای طلایی رنگ و پریشان پسر بوسه میگذاشت. نور خورشید کم کَمَک نیمی از صورتش را میپوشاند.
گرمایی که پرتوی نور به وجودش تزریق کرده بود کاملا با سردیِ سنگ بزرگِ کنار رودخانه که رویش نشسته بود در تضاد بود.
چشم هایش را با هم فشرد و گوشه ی لبش از شدت لذت به آرامی بالا رفت.
پیرهن پارچه ای سفید رنگی به تن داشت. آستین های پیرهن، سراسر با رنگ طلایی طراحی شده بود و جزئیات یقهاش با طلا حکاکی شده بود. بر رویش، جلیقه ای با تکهپارچههایی اشرافی، از جنسها و دورههای مختلف... پارچه های جلیقه اش، خلاصه میشدند از پارچه های معروفِ هر کشوری که از آن دیدن کرده بود. انگار جلیقه اش دفتر خاطراتی بود که همیشه به همراه داشت. شلوار پارچه ای سفید رنگ، به گلدوزی زنبق بر پاچه هایش، و چکمه های قهوه ای رنگ نیز داشت. عادت داشت به پیراهن ها، پالتو ها، جلیقه ها و تمام لباس هایی که به تن میکرد، خصوصیات و جزئیاتی اضافه کند که مختص به خودش باشند. از پوشیدن فقط لباس های اماده بی زار بود. در میان این همه آرامش، صدای شیهه ی اسبی در گوشش پیچید.
اسب سفید رنگ با یال های طلایی رنگش با نهایت سرعت سمت او میتازید.
نگهبان سلطنتی، با لباس هایی که گویی سپر به تن کرده اند و حتی از دور بوی سردی و سختی میدهند با پاهایش به اسب میکوبید:« تند تر برو حیوون! »
پسر به خودش زحمت بلند شدن نداد. اما به محض احساس نزدیک شدن اسب و بوی جلبک دریاییِ، غذای عجیب اسبش، تارزان، به سختی پلک هایش رو از هم فاصله داد:« چی تورو اینجا کشونده، شملوک؟»
شملوک نفس نفس زنان گفت:« شاهزاده ی جوان، میدونید که فرار کردن از تمرین اسب سواری، با عاقبت بدی همراهه.. »
پسر، با نهایت اطمینان سری تکان داد و زیر لب هومی گفت:« میدونم. »
شملوک آهی کشید. با پشت دست، پیشانیاش که خیس از عرق بود را پاک کرد. از تارزان، اسب پسرک پایین آمد:« پس چرا هربار تکرارش میکنید؟»
جیمین سرش را سمت خورشید چرخاند:« چون نمیتونم این منظره رو از دست بدم. »
شملوک گفت:« اگر از این منظره لذت میبرید، میتونم هماهنگ کنم که چند روز در هفته ازش دیدن کنید.. این روش بهتریه. »
پسر، سرش را به نشانه ی مخالف تکان داد:« وقتی اجازه ی انجام کاری رو ندارم، انجام دادنش لذت بخش تره. »
شملوک اندکی تامل کرد و بعد ابرویی بالا انداخت:« پس اگر این منظره رو دوست دارید همینجا بمونید. به نگهبان های قصر میگم اگر دیدنتون، دروازه رو ببندن. از الان به بعد خونه اومدن ممنوعه! »
پسر به سرعت ایستاد و سمت تارزان دوید:« هرکی دیرتر برسه مسئول این اتفاقه! »
شملوک پوزخندی زد.
سپس خودش را جمع و جور کرد:« چی؟ ارباب جوان! »
و تبریک میگمم داریم وارد یونمین میشیمم.
شرایط:
۴۵ لایک، ۵۰ کامنت(نظر. ایموجی و عالیه و اینا نهه نظررر. نرسه هم نمیذارم.) ۲۰ بازنشر
آن سوی مرز های کاغذی.
عصر ویکتوریا:
باد بر موهای طلایی رنگ و پریشان پسر بوسه میگذاشت. نور خورشید کم کَمَک نیمی از صورتش را میپوشاند.
گرمایی که پرتوی نور به وجودش تزریق کرده بود کاملا با سردیِ سنگ بزرگِ کنار رودخانه که رویش نشسته بود در تضاد بود.
چشم هایش را با هم فشرد و گوشه ی لبش از شدت لذت به آرامی بالا رفت.
پیرهن پارچه ای سفید رنگی به تن داشت. آستین های پیرهن، سراسر با رنگ طلایی طراحی شده بود و جزئیات یقهاش با طلا حکاکی شده بود. بر رویش، جلیقه ای با تکهپارچههایی اشرافی، از جنسها و دورههای مختلف... پارچه های جلیقه اش، خلاصه میشدند از پارچه های معروفِ هر کشوری که از آن دیدن کرده بود. انگار جلیقه اش دفتر خاطراتی بود که همیشه به همراه داشت. شلوار پارچه ای سفید رنگ، به گلدوزی زنبق بر پاچه هایش، و چکمه های قهوه ای رنگ نیز داشت. عادت داشت به پیراهن ها، پالتو ها، جلیقه ها و تمام لباس هایی که به تن میکرد، خصوصیات و جزئیاتی اضافه کند که مختص به خودش باشند. از پوشیدن فقط لباس های اماده بی زار بود. در میان این همه آرامش، صدای شیهه ی اسبی در گوشش پیچید.
اسب سفید رنگ با یال های طلایی رنگش با نهایت سرعت سمت او میتازید.
نگهبان سلطنتی، با لباس هایی که گویی سپر به تن کرده اند و حتی از دور بوی سردی و سختی میدهند با پاهایش به اسب میکوبید:« تند تر برو حیوون! »
پسر به خودش زحمت بلند شدن نداد. اما به محض احساس نزدیک شدن اسب و بوی جلبک دریاییِ، غذای عجیب اسبش، تارزان، به سختی پلک هایش رو از هم فاصله داد:« چی تورو اینجا کشونده، شملوک؟»
شملوک نفس نفس زنان گفت:« شاهزاده ی جوان، میدونید که فرار کردن از تمرین اسب سواری، با عاقبت بدی همراهه.. »
پسر، با نهایت اطمینان سری تکان داد و زیر لب هومی گفت:« میدونم. »
شملوک آهی کشید. با پشت دست، پیشانیاش که خیس از عرق بود را پاک کرد. از تارزان، اسب پسرک پایین آمد:« پس چرا هربار تکرارش میکنید؟»
جیمین سرش را سمت خورشید چرخاند:« چون نمیتونم این منظره رو از دست بدم. »
شملوک گفت:« اگر از این منظره لذت میبرید، میتونم هماهنگ کنم که چند روز در هفته ازش دیدن کنید.. این روش بهتریه. »
پسر، سرش را به نشانه ی مخالف تکان داد:« وقتی اجازه ی انجام کاری رو ندارم، انجام دادنش لذت بخش تره. »
شملوک اندکی تامل کرد و بعد ابرویی بالا انداخت:« پس اگر این منظره رو دوست دارید همینجا بمونید. به نگهبان های قصر میگم اگر دیدنتون، دروازه رو ببندن. از الان به بعد خونه اومدن ممنوعه! »
پسر به سرعت ایستاد و سمت تارزان دوید:« هرکی دیرتر برسه مسئول این اتفاقه! »
شملوک پوزخندی زد.
سپس خودش را جمع و جور کرد:« چی؟ ارباب جوان! »
و تبریک میگمم داریم وارد یونمین میشیمم.
شرایط:
۴۵ لایک، ۵۰ کامنت(نظر. ایموجی و عالیه و اینا نهه نظررر. نرسه هم نمیذارم.) ۲۰ بازنشر
- ۶۹۰
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط