گوش ما چیزایی رو خوب میشنوه و

چشممون چیزایی رو خوب میبینه که قلبمون خوب باورش کرده باشه


جاوید مگس‌های بی‌جانِ آخرِ فصل را توی هوا می‌گرفت و می‌برد بیرون ولشان میکرد.
گفتم: «چرا نمی‌کشیشان و این‌همه به خودت زحمت میدهی؟!»
جاوید گفت: «خوشی‌مان را به رنج دیگران نمی‌خریم.»


📕 سال بلوا
✍🏽 #عباس_معروفی
دیدگاه ها (۵۲)

دوستتـ دارمـ، مثل درختی که باران را. بی‌نیاز از دلیل، بی‌انت...

{ باند ویلن } بلاخره پیداش کرد! دستاش از خوشحالی میلرزید. ول...

My lovely neighbor part : 53

فیک کوک پارت ¹⁵ که در همان لحظه در اتاق کوک باز شد و چهره ی ...

سناریو مایکی { جنگل چشمات }8 سالگی))چشماشو باز کرد. مثل همیش...

مگس‌های بی‌جانِ آخرِ فصل را توی هوا می‌گرفتم و می‌بردم بیرون...

‌کاش یه فصل دیگه هم داشتیم،فصلی که همه از ته دل شاد،شاد بودن...

کاش یه فصل دیگه هم داشتیم،فصلی که همه از ته دل شاد،شاد بودند...

رمان دختر شینا ۸۳

داستان‌های من و پایان‌نامه 🤓📓

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط