𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽

Part 3


همینطور با دقت به حرف هاشون گوش میدادم.. تا اینکه تیکه اخر رو گفت..
مثل تیر سنگینی به قلبم خورد..
چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت..
نفهمیدم تو چه موقعیتی قرار دارم.. به یک نقطه خیره بودم.. بدون اینکه متوجه بشم اشکام سرازیر شد..
نفهمیدم چه بلایی داره سرم میاد..
ازدواج؟ من؟ با کسی که اولین باره دارم میبینمش؟
غیر ممکنه..
چطور تونستن این کارو کنن..
همینطور اشکام با هم مسابقه میدادن.. بابا گفت

°نلا... دختر قشنگم.. این تنها راهه.. ازت خواهش میکنم
~نلا دخترم.. تو تنها امید خانواده هستی.. خواهش میکنم عاقلانه تصمیم بگیر..
+ما.. مامان.. شما.. میدونستین؟(بغض)
~منم همین چند ساعت پیش قبل از اینکه بیای فهمیدم.. منو ببخش دخترکم

خانواده جئون سکوت کرده بودن.. نگاهی به جونگکوک پسرشون کردم..
خیلی خونسرد بود... انگار از قبل میدونست و براش اهمیتی نداشت.. با گریه و بغض بهش خیره بودم.. یهو سرشو انداخت پایین..
نگاهی به تهیونگ کردم.. میدونستم اونم میدونست.. نمیخواستم سرزنشش کنم، پس فقط گریه کردم..

یهو اون مرد گفت..

&نلا عزیزکم... میدونم چقدر میتونه سخت باشه واست.. اما ازدواج تو و جونگکوک تنها راه نجات شرکتمونه.. دخترم ازت خواهش میکنم عاقلانه تصمیم بگیر
=نلا دخترم.. میدونم چقدر برات سخته چیزی که دوست نداری و تصمیم خودت نبوده رو بهت تحمیل کنن.. اما لطفا بهش فکر کن.. ازت میخوام عاقلانه تصمیم بگیری دخترکم..

اروم با بغض سری تکون دادم..
همشون همینو میگفتن.. داشتم دیوونه میشدم
چشمامو بستم.. تصمیم گرفتم به اینکه چقدر میتونه بد باشه فکر نکنم... یه حسی بهم میگفت بخاطر نجات خانوادت انجامش بده نلا..
اشکامو پاک کردم و چند مین بعد به حرف اومدم..
با صدایی گرفته گفتم..

+خیلی خب... من قبول میکنم..

یهو همه ذوق ارومی کردن..
ولی من... تو دلم اشوب بود..
مادر جونگکوک گفت..

=دخترم میتونی... با جونگکوک برید و حرفاتونو بزنید..
+بله(اروم)
جونگکوک بلند شد و منم همراهش رفتم.. من در برابر اون خیلی کوچیک بودم..
خیلی قدش بلند بود و هیکل گنده ای داشت..
باهم رفتیم سمت حیاط عمارت.. روی یکی از میز ها نشستیم.. رو به روی هم

_خب.. نظرت چیه؟
+فقط میخوام زود تموم بشه

یکم به جلو متمایل شد بعد گفت..

_چی زود تموم شه؟(بم)
+این وصلت..
_فکر نکن منم به این ازدواج راضیم.. منم به اندازه ای که ازم متنفری، ازت متنفرم
+هوم..
_چجور دختری هستی؟
+چطور؟
_میخوام بدونم با کی میخوام زندگی کنم
+این فقط یه اجباره.. پس لازم نیست چیزی از هم بدونیم
_خیلی خب..

چند مین بعد بلند شدیم که به داخل بریم.. همینطور که قدم برمیداشتم یهو دستم کشیده شد و به دیوار کوبیده شدم..

+اخ.. چتهههه؟
_یاد بگیر چطور با شوهرت حرف بزنی.. درضمن، رفتیم داخل میگی که باهم خوب کنار اومدیم.. و خودتو غمگین نشون نمیدی
+اولا که هنوز عقد نکردیم که میگی شوهرت.. بعدشم چرا خوب باشم وقتی همه میدونن هیچکدوم راضی نیستیم؟
_همین که گفتم نلا.. بفهمم از حرفم سرپیچی کردی من میدونم و تو

کمی ترسیدم...

+خیلی خب... با.. باشه..
+میشه یکم فاصله بگیری؟(اروم)

خمار نگاهم کرد و کمی فاصله گرفت..
بعد با هم وارد سالن شدیم... به همه گفتیم با هم کنار اومدیم..
اما همه میدونستن هیچکدوم راضی نیستیم..
دستی زدن و ما هم نشستیم..

ویو ساعت 00:00...

همه رفتن.. حتی لارا.. منم بعد از شب بخیر گفتن رفتم سمت اتاقم...
خودمو پرت کردم رو تخت... بعد از کلی فکر کردن به بدبختیام.. بالاخره چشمام گرم شد و خوابیدم..
اون شب خیلی برام سنگین بود..
من حتی نمیخواستم با این سن ازدواج کنم.. ولی..
همه چی بهم تحمیل شد..
دیدگاه ها (۱۳)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 210♡⁠。⁠)فقط صدا...

پارت چهاردهم خونه تهیونگ رسید خونه به سرعت رفت سمت اتاق جونگ...

ارادت... خب خاله بوغوبغی بعد از ⁹ روز برگشته به لطف یه ج.ا ف...

the first lie

پارت ۴ وقتی بهت سیلی زد ویو توی دادگاه جونگوک : آت غلط کردم ...

رقص مرگ و عشقp²"ویو ۲ هفته بعد"دو هفته از اون اتفاق میگذره و...

#قلبی_در_دو_بدنP3 بازم حسودیم شد ولی گفتم به چپم بگیرمتوی فک...

dark love

marry without love part 2

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط