درخواستی
درخواستی
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی )
Part :7
بعد اون حرفی نزدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت امارتش که رسیدیم پیاده شدیم و با دیدن امارت بزرگش متعجب شدم مگه چند نفر اینجا زندگی میکنن ؟یه نفر نمیتونه تو همچین امارت بزرگی تنهایی زندگی کنه ..نکنه زن داره؟ولی به من اینطوری نگفتن
تهیونگ:چرا رفتی تو فکر
ا.ت:ه هیچی فقط اینکه بخواین تو همچین امارت تنها زندگی کنین .یکم عجیبه
تهیونگ:من تنها زندگی نمیکنم
ا.ت:میتونم بپرسم با کی زندگی میکنین
تهیونگ:رفیقم جئون و خواهر کوچیکم دختر خالمم گاهی برای دیدن خواهرمه میاد
ا.ت:اها پس....
حرفمو قطع کرد و
تهیونگ:بسه دیگه امروز زیاد سئوال پرسیدی من از پرحرفی خوشم نمیاد پس نرو رو مخم
ا.ت:ببخشید خب من زیادی کنجکاوم بازم ببخشید
تهیونگ:خیل خب بهتره زیاد کنجکاوی نکنی چون ممکنه کارت به جای بدی کشیده شه برو داخل و به اجوما بگو اتاقتون نشون بده من کار دارم
ا.ت:چه کاری؟
تهیونگ:چرا طوری سئوال پیچم میکنی که انگار زنی چیزیمی ..گمشو داخل تا تا نزدم تو دهنت ا.ت *جدی و عصبی
لحنش واقعا ترسناک بود و طوری که اسممو محکم گفت منو بیشتر ترسوند برای همین بدون هیچ حرفی رفتم داخل......
.
در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.
**Silken Chain**(زنجیر ابریشمی )
Part :7
بعد اون حرفی نزدیم سوار ماشین شدیم و راه افتادیم سمت امارتش که رسیدیم پیاده شدیم و با دیدن امارت بزرگش متعجب شدم مگه چند نفر اینجا زندگی میکنن ؟یه نفر نمیتونه تو همچین امارت بزرگی تنهایی زندگی کنه ..نکنه زن داره؟ولی به من اینطوری نگفتن
تهیونگ:چرا رفتی تو فکر
ا.ت:ه هیچی فقط اینکه بخواین تو همچین امارت تنها زندگی کنین .یکم عجیبه
تهیونگ:من تنها زندگی نمیکنم
ا.ت:میتونم بپرسم با کی زندگی میکنین
تهیونگ:رفیقم جئون و خواهر کوچیکم دختر خالمم گاهی برای دیدن خواهرمه میاد
ا.ت:اها پس....
حرفمو قطع کرد و
تهیونگ:بسه دیگه امروز زیاد سئوال پرسیدی من از پرحرفی خوشم نمیاد پس نرو رو مخم
ا.ت:ببخشید خب من زیادی کنجکاوم بازم ببخشید
تهیونگ:خیل خب بهتره زیاد کنجکاوی نکنی چون ممکنه کارت به جای بدی کشیده شه برو داخل و به اجوما بگو اتاقتون نشون بده من کار دارم
ا.ت:چه کاری؟
تهیونگ:چرا طوری سئوال پیچم میکنی که انگار زنی چیزیمی ..گمشو داخل تا تا نزدم تو دهنت ا.ت *جدی و عصبی
لحنش واقعا ترسناک بود و طوری که اسممو محکم گفت منو بیشتر ترسوند برای همین بدون هیچ حرفی رفتم داخل......
.
در دنیایی پر از خون و خیانت، تنها یک چیز حقیقت داشت: عشقِ وسواسگونهی او، که چون زنجیر ابریشمی، تو را برای همیشه در بر میگیرد.
- ۵۶۷
- ۰۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط