〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلایـی
part_9

ویو میرا

اما درست وقتی خواستم پامو روی پله بعدی بذارم صدای بابا از پشت سرم اومد:
«دخترم رسیدی»

خشکم زد
آروم برگشتم سمتش
لبخند خیلی مصنوعی‌ای روی صورتم نشست:
«بله..»

بابا با اشاره‌ای کوتاه گفت:
«بیا منتظرت بودیم»

لبخندم همونجا خشک شد
یه نگاه دیگه به سالن انداختم بعد به پله‌ها
خیلی آروم زیر لب گفتم:
«عالیه... دقیقاً همون چیزی که امشب لازم داشتم.»

از اولین پله‌ها پایین اومدم و سمت سالن رفتم
همین که نزدیک شدم، خانواده کیم رو دیدم
هوففف
دوباره و دوباره

آقای کیم و همسرش روی مبل نشسته بودن کیم تهیونگ هم یکم اون طرف‌تر بود

مامان با دیدنم لبخند زد:
«بالاخره رسیدی»

لبخند کوتاهی زدم:
«ببخشید که دیر شد»

مامان با دست به جای کنارش اشاره کرد:
«بیا بشین»

کنارش نشستم
بعد از اینکه نشستم یه احوالپرسی کوتاه کردیم و بعد فقط به حرفاشون گوش دادم
یکم بعد خانوم کیم روبه من گفتن:
«خیلی خوشحالم دوباره میبینمت عزیزم»

با لبخند ملیحی جواب دادم:
«منم همینطور، خوش اومدین»
با مهربونی دستش رو روی دستم کشید

چند لحظه بعد بحث به پروژه کشیده شد
بابا رو به آقای کیم گفت:
«فکر کنم هماهنگی بخش طراحی داخلی از هفته آینده جدی‌تر بشه»

سرمو کمی تکون دادم:
«تیم ما هم آماده‌ست. فقط باید زمان‌بندی دقیق مشخص بشه»

کیم تهیونگ که تا اون لحظه ساکت بود آروم گفت: «زمان‌بندی رو فرستادیم.»

بی تفاوت نگاهش کردم:
«دیدم»

یه مکث کردم:
«ولی خیلی فشرده‌ست»

دست به سینه شد و گفت:
«برای پروژه‌ای با این حجم طبیعیه»

لبخند خیلی کمرنگی زدم:
«طبیعیه... ولی برای کسی که قراره فقط برنامه بچینه و اجراش نکنه»

نگاهش برای چند لحظه روی صورتم موند:
«فکر می‌کنم تیم شما از پسش بربیاد»

ابرو بالا انداختم:
«فکر می‌کنم تیم شما هم باید یکم واقع‌بین‌تر برنامه‌ریزی کنه»

چند ثانیه سکوت شد
خیلی خونسرد گفت:
«پس روی این مورد اختلاف نظر داریم»

لبخند کوتاهی زدم:
«بالاخره سر یه چیز با هم موافقیم»


مامان نگاهی بین ما دوتا انداخت و لبخند خیلی کوچیکی زد
من سریع نگاهمو گرفتم
چند دقیقه بعد کم‌ کم حس کردم خستگی داره میوفته به جونم

آروم از جام بلند شدم:
«از همگی معذرت یخوام... من یکمی خسته‌ام.»
مامان لبخند کوچیکی بهم زد گفت:
«برو استراحت کن»

رو به مهمونا لبخند زدم:
«خوشحال شدم دیدمتون. ببخشید که زیاد نمی‌مونم»

مامان تهیونگ با مهربونی گفت:
«خواهش می‌کنم عزیزم، برو استراحت کن»

سرمو کمی خم کردم:
«شب بخیر»

همه سر تکون دادن
نگاهم برای یه لحظه به تهیونگ افتاد
اون هم خیلی کوتاه سر تکون داد
ایش
مرتیکه از خود راضی

برگشتم و از پله‌ها بالا رفتم
همین که وارد اتاقم شدم درو بستم

کیفمو یه گوشه پرت کردم و خودمو روی تخت انداختم
صورتمو توی بالش فرو کردم:
«خسته‌ااام...»
چند ثانیه همونطور موندم
سرمو بلند کردم و به سقف خیره شدم:
«من فقط یه شب آرامش می‌خواستم... فقط یه شببب»

شرط
۱۲۰ لایک
۴۰ بازنشر
۵۰ کامنت


#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
دیدگاه ها (۱۱)

خانومیا حتما بانو رو حمایت کنین که قلمش شاهکارهhttps://wisgo...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلایـیpart_8ویو میراغذاهای خیابونی ه...

in your eyes

#in_your_eyespart_9۴ویو کایلاشب شده بودبعد انجام کارام رفتم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط