...

...

درونم ریشه‌ای ست کهن —
پیچیده به دور ستون فقرات زمان.
هر بار که بارانِ چشم‌هایم آغاز می‌شود،
جهان را مه می‌گیرد… مهِ صبح‌گاهیِ بی‌صدایی
که پنجره‌ها را می‌شوید و خالی می‌گذارد.

تنهایی‌ام نه کرکس است، نه پرنده —
بال‌هایش را به یاد نمی‌آورد.
تنها در میانهٔ جمعیت،
جزیره‌ای می‌شوم بی‌ساحل…
و دست‌هایم که به سوی کسی دراز می‌شود،
باد را می‌گیرد —
باد را، و ردِّ سردِ عبورش را.

قلبم خانه نیست،
قفس نیست…
غاری ست سرد که بادهای خاطره
آهسته در آن زمزمه می‌کنند:
"تو تنها نیستی…
تو تنها هستی."

حالا که گفتم،
که سنگ‌های خیسِ این غار را
یکی یکی به دست‌هایت سپردم —
شاید این باران سبک‌تر ببارد.
شاید برف،
نرم‌تر بیاید پایین…
اگر کسی پشت پنجره،
در سکوت، با من بایستد
و بخواهد که تنها —
تماشا کند.

— S. 🌧️🕳️🌫️
دیدگاه ها (۰)

😘❤️💔😘پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، ...

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

محبوب من خیالتان در میان روزهایم ریشه دوانده و هر روز بزرگتر...

بسم الله الرحمن الرحیمپاسخ قسمت اول :بینش، چیز نیست که گفته...

*.the Law of Violence.*

عاشقانه های شبنم

آدمی در عسرت این لیالی سرد جز تماشای زوال خویش چه دارد؟ما در...

سال‌هاست که تقویم‌ها دیگر اسم تو را ورق نمی‌زنند و ساعت‌ها د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط