من زنده بودم اما انگار مُرده بودم

من زنده بودم اما انگار مُرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این‌که:
او سرسپرده می‌خواست من دل سپرده بودم

یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

#محمدعلی_بهمنی
دیدگاه ها (۰)

بنازم چشم مستت را...

آرزویم بود و با خلقی بیانش کرده‌اموای بر من! آرزوی دیگرانش ک...

💏👓 ℒ♡ⓥℯॐ♥♜♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 من زنده بودم اما، انگار مرده...

شغل پنهان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط