من زنده بودم اما انگار مُرده بودم

من زنده بودم اما انگار مُرده بودم
از بس که روزها را با شب شمرده بودم

یک عمر دور و تنها، تنها به جرم این‌که:
او سرسپرده می‌خواست من دل سپرده بودم

یک عمر می‌شد آری در ذره‌ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می‌شد
گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

وقتی غروب می‌شد وقتی غروب می‌شد
کاش آن غروب‌ها را از یاد برده بودم

#محمدعلی_بهمنی
#شعر
دیدگاه ها (۵)

✦ اولین گناه ✦فصل هفتم: هیچ‌کس اینجا نبود---از پنجره بیرون پ...

The Joke That Broke Us

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

این شعر را برای تو می‌گویمدر یک غروب تشنه‌ی تابستاندر نیمه‌ه...

Rofile of the wolf...۹

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

dark life = 38

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط