✨ Part ⁵ : هفت سایه و یک رز ✨
✨ Part ⁵ : هفت سایه و یک رز ✨
نامجون به سمت جانگمی دوید و با کارد شکاری، طنابها را برید. جانگمی که بیحال بود، در آغوش نامجون رها شد. بدن او پر از کبودی و جای شلاق بود. جونگکوک وقتی زخمهای روی بدن جانگمی را دید، چشمانش از اشک و خشم لبریز شد. او به سمت رئیس باند که روی زمین میخزید رفت، یقهاش را گرفت و او را تا لبهی سکوی بلند انبار کشید.
«بهت گفته بودم...» جونگکوک با صدایی که از ته چاه میآمد زمزمه کرد، «که اگه بهش دست بزنی، آرزو میکنی که ایکاش هرگز به دنیا نمیاومدی.»
اعضا، جانگمی را که نیمههوشیار بود به سرعت به ماشین بردند. در تمام مسیر بازگشت، جیمین دستهای سرد او را در دست داشت و زیر گوشش زمزمه میکرد: «ببخش که دیر رسیدیم رز کوچولو... دیگه هیچکس، حتی به قیمت جونمون، دستش به تو نمیرسه.»
آن شب، بیتیاس به تمام باندهای شهر پیامی فرستاد که با خون نوشته شده بود: «جانگمی، ناموسِ بیتی اس است. هر کسی به او نگاه چپ کند. با مرگ ملاقات خواهد کرد»
بعد از عملیات نجات، عمارت بیتیاس به یک قلعهی نظامی تبدیل شده بود. جانگمی در اتاق مخصوصی که با بهترین تجهیزات پزشکی مجهز شده بود، تحت مراقبت جین و تیمی از پزشکان خصوصی قرار داشت. او هنوز کابوس میدید و در خواب میلرزید. هر بار که لرزش بدن او شروع میشد، یکی از اعضا کنار تختش بود. جیمین ساعتها برایش کتاب میخواند، با اینکه میدانست جانگمی توان پاسخ دادن ندارد، اما میخواست او صدای گرمی را بشنود تا صدای شلاقها را فراموش کند.
اما نامجون و یونگی در اتاق کار نقشهی دیگری داشتند. آنها فهمیده بودند که باند رباینده، از طرف مدیر فاسد دبیرستان و پدرِ «کانگ» حمایت میشده است. آنها میخواستند جانگمی را حذف کنند تا رسواییهای مدرسه فاش نشود.
یونگی با خونسردی وحشتناکی گفت: «اونا فکر کردن با یه دختر طرفن... ولی نفهمیدن که با دمِ شیر بازی کردن. وقتشه مدرسه رو براشون به جهنم تبدیل کنیم.»
صبح روز دوشنبه، فضای دبیرستان سئول سنگین بود. ناگهان صدای غرش هفت ماشین اسپرت مشکی، سکوت صبحگاهی را شکست. ماشینها درست جلوی ورودی اصلی پارک کردند. درها باز شد و اعضای بیتیاس، در حالی که کتوشلوارهای یکدست مشکی به تن داشتند و عینکهای دودی زده بودند، پیاده شدند. اما این بار، جانگمی هم همراهشان بود. او در وسط ایستاده بود، با لباسی سفید که تضاد عجیبی با سیاهیِ تیپِ اعضا داشت. او هنوز ضعیف بود، اما دستش در دستِ جونگکوک گره خورده بود.
آنها بدون توجه به نگهبانها وارد سالن اصلی شدند. مدیر مدرسه با لکنت زبان جلو آمد: «آقایان... این چه رفتاریه؟ اینجا محیط آموزشیه...»
نامجون یقهی مدیر را گرفت و او را روی میزِ خودش پرت کرد. «محیط آموزشی یا شکنجهگاه؟» او تبلتی را روی میز انداخت که تمام مدارک رشوهخواری و همکاری مدیر با باندهای مافیایی را نشان میداد.
در همان لحظه، کانگ و نوچههایش سعی کردند از درِ پشتی فرار کنند، اما تهیونگ و هوسوک مثل دو شکارچی راهشان را بستند. تهیونگ با لبخندی ترسناک گفت: «کجا با این عجله؟ جشن تازه شروع شده.»
🍓🫐✨
نامجون به سمت جانگمی دوید و با کارد شکاری، طنابها را برید. جانگمی که بیحال بود، در آغوش نامجون رها شد. بدن او پر از کبودی و جای شلاق بود. جونگکوک وقتی زخمهای روی بدن جانگمی را دید، چشمانش از اشک و خشم لبریز شد. او به سمت رئیس باند که روی زمین میخزید رفت، یقهاش را گرفت و او را تا لبهی سکوی بلند انبار کشید.
«بهت گفته بودم...» جونگکوک با صدایی که از ته چاه میآمد زمزمه کرد، «که اگه بهش دست بزنی، آرزو میکنی که ایکاش هرگز به دنیا نمیاومدی.»
اعضا، جانگمی را که نیمههوشیار بود به سرعت به ماشین بردند. در تمام مسیر بازگشت، جیمین دستهای سرد او را در دست داشت و زیر گوشش زمزمه میکرد: «ببخش که دیر رسیدیم رز کوچولو... دیگه هیچکس، حتی به قیمت جونمون، دستش به تو نمیرسه.»
آن شب، بیتیاس به تمام باندهای شهر پیامی فرستاد که با خون نوشته شده بود: «جانگمی، ناموسِ بیتی اس است. هر کسی به او نگاه چپ کند. با مرگ ملاقات خواهد کرد»
بعد از عملیات نجات، عمارت بیتیاس به یک قلعهی نظامی تبدیل شده بود. جانگمی در اتاق مخصوصی که با بهترین تجهیزات پزشکی مجهز شده بود، تحت مراقبت جین و تیمی از پزشکان خصوصی قرار داشت. او هنوز کابوس میدید و در خواب میلرزید. هر بار که لرزش بدن او شروع میشد، یکی از اعضا کنار تختش بود. جیمین ساعتها برایش کتاب میخواند، با اینکه میدانست جانگمی توان پاسخ دادن ندارد، اما میخواست او صدای گرمی را بشنود تا صدای شلاقها را فراموش کند.
اما نامجون و یونگی در اتاق کار نقشهی دیگری داشتند. آنها فهمیده بودند که باند رباینده، از طرف مدیر فاسد دبیرستان و پدرِ «کانگ» حمایت میشده است. آنها میخواستند جانگمی را حذف کنند تا رسواییهای مدرسه فاش نشود.
یونگی با خونسردی وحشتناکی گفت: «اونا فکر کردن با یه دختر طرفن... ولی نفهمیدن که با دمِ شیر بازی کردن. وقتشه مدرسه رو براشون به جهنم تبدیل کنیم.»
صبح روز دوشنبه، فضای دبیرستان سئول سنگین بود. ناگهان صدای غرش هفت ماشین اسپرت مشکی، سکوت صبحگاهی را شکست. ماشینها درست جلوی ورودی اصلی پارک کردند. درها باز شد و اعضای بیتیاس، در حالی که کتوشلوارهای یکدست مشکی به تن داشتند و عینکهای دودی زده بودند، پیاده شدند. اما این بار، جانگمی هم همراهشان بود. او در وسط ایستاده بود، با لباسی سفید که تضاد عجیبی با سیاهیِ تیپِ اعضا داشت. او هنوز ضعیف بود، اما دستش در دستِ جونگکوک گره خورده بود.
آنها بدون توجه به نگهبانها وارد سالن اصلی شدند. مدیر مدرسه با لکنت زبان جلو آمد: «آقایان... این چه رفتاریه؟ اینجا محیط آموزشیه...»
نامجون یقهی مدیر را گرفت و او را روی میزِ خودش پرت کرد. «محیط آموزشی یا شکنجهگاه؟» او تبلتی را روی میز انداخت که تمام مدارک رشوهخواری و همکاری مدیر با باندهای مافیایی را نشان میداد.
در همان لحظه، کانگ و نوچههایش سعی کردند از درِ پشتی فرار کنند، اما تهیونگ و هوسوک مثل دو شکارچی راهشان را بستند. تهیونگ با لبخندی ترسناک گفت: «کجا با این عجله؟ جشن تازه شروع شده.»
🍓🫐✨
- ۱۴۶
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط