تو زمانی که جنگ تو تهران بود و شهر شبیه شهر مرده شده بود
تو زمانی که جنگ تو تهران بود و شهر شبیه شهر مرده شده بود
و به شدت استرس بود
هر شب وقتی چشامو بگا داده بودم با خودم میگفتم تصور کن میتونستی چیزلی مهم زندگیتو برداری و از همشون محافظت کنی
اون موقع بود که فکر کردم
لیلی
خانوادم
دوستام
و بعد از اون میشد چیز های مادی با ارزشم
مث عروسکام
و اکثر وسایل اتاقم
و انقدر این حذف برام راحت بود که تو هیچ چیز مادی ای دیگه نداری
خونه نداره
وسیله نداره
اما ادمای مهمت رو داری
خیلی حس خاص و جالبی بود
و الان باعث شده قدر تک تک لحظه هامو بدونم
هر بار که به لیلی میتونم نگاه کنم فقط غرق بشم به دیدنش و به یاد سپردن تک تک وجودیتش
چون تو جنگ ثانیه به ثانیه ای که دل تنگ میشدم یکبار قلب و مغزم به بیرون کشیده دوباره این چرخه تکرار میشد
هر بار که روی نیمکت مدرسه مینشینم به جایی که کیفم و طرز نشستیم و دوستام هستن دقت میکنم که مبادا دوباره از دستشون بدم و حتی دلتنگ اون کلاس مزخرف مدرسه هم بشم
به باد توی اتوبان وقتی از لاب لای موهام عبور میکنه و حس زنده بودن شهر برام لذت بخشه
به صبحایی که ادما رو توی پارک در حال ورزش میبینن
و .......
و به شدت استرس بود
هر شب وقتی چشامو بگا داده بودم با خودم میگفتم تصور کن میتونستی چیزلی مهم زندگیتو برداری و از همشون محافظت کنی
اون موقع بود که فکر کردم
لیلی
خانوادم
دوستام
و بعد از اون میشد چیز های مادی با ارزشم
مث عروسکام
و اکثر وسایل اتاقم
و انقدر این حذف برام راحت بود که تو هیچ چیز مادی ای دیگه نداری
خونه نداره
وسیله نداره
اما ادمای مهمت رو داری
خیلی حس خاص و جالبی بود
و الان باعث شده قدر تک تک لحظه هامو بدونم
هر بار که به لیلی میتونم نگاه کنم فقط غرق بشم به دیدنش و به یاد سپردن تک تک وجودیتش
چون تو جنگ ثانیه به ثانیه ای که دل تنگ میشدم یکبار قلب و مغزم به بیرون کشیده دوباره این چرخه تکرار میشد
هر بار که روی نیمکت مدرسه مینشینم به جایی که کیفم و طرز نشستیم و دوستام هستن دقت میکنم که مبادا دوباره از دستشون بدم و حتی دلتنگ اون کلاس مزخرف مدرسه هم بشم
به باد توی اتوبان وقتی از لاب لای موهام عبور میکنه و حس زنده بودن شهر برام لذت بخشه
به صبحایی که ادما رو توی پارک در حال ورزش میبینن
و .......
- ۷۱۲
- ۲۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط