رمان مرگ زندگی پارت

رمان مرگ زندگی پارت ¹²⁰

پارت هدیهـ🥀🕸


دخترک با سرعت به سمت نگهبان‌ها رفت. او همیشه این‌طور بود؛ با اعتماد به نفس و بی‌پروا، در حالی که من بیشتر به احتیاط و دوری از دردسرها فکر می‌کردم. به هر حال، او همیشه می‌خواست که من را به چالش بکشد و این بار هم به نظر می‌رسید که موفق شده است.

نگهبان‌ها در حال گپ زدن بودند و دخترک به راحتی توجه آن‌ها را جلب کرد. او با صدای بلند و خنده‌دار گفت: «هی، بچه‌ها! چه خبر؟!»

نگهبان‌ها که ابتدا متعجب شده بودند، به سمت او چرخیدند. یکی از آن‌ها با لبخندی به او پاسخ داد: «هی، دختر! اینجا چی کار می‌کنی؟»

او با ناز و کرشمه گفت: «فقط می‌خواستم ببینم که شما هم مثل همیشه در حال چرت زدن هستین یا نه!»

در همین حین، من از گوشه‌ای که دخترک به من اشاره کرده بود، به آرامی به سمت حیاط پشتی قصر حرکت کردم. قلبم به شدت می‌تپید و هر قدمی که برمی‌داشتم، احساس می‌کردم که ممکن است هر لحظه نگهبان‌ها متوجه من شوند. اما وقتی به حیاط رسیدم، نفس راحتی کشیدم. اینجا دیگر خبری از آن‌ها نبود.

حیاط پشتی قصر، با درختان بزرگ و گل‌های رنگارنگ، فضایی آرام و دلنشین داشت. خبری از مرد قصه ها نبود. به آرامی به سمت یک نیمکت چوبی نزدیک درختان رفتم و نشستم. در اینجا می‌توانستم بدون جلب توجه منتظر...پوفف، ویکتور بمانم.

چند دقیقه‌ای گذشت و من به صدای خنده و شوخی دخترک و نگهبان‌ها گوش می‌دادم. او همیشه توانایی خاصی در جلب توجه داشت و به نظر می‌رسید که این بار هم موفق شده است. اما ناگهان، صدای فریاد یکی از نگهبان‌ها به گوشم رسید: «مراقب باشید! کسی اینجا نیست؟»

قلبم به تپش افتاد. آیا آن‌ها متوجه من شده بودند؟ به سرعت از جا بلند شدم و به سمت درختان دویدم. نمی‌خواستم در این وضعیت گرفتار شوم. در همین حین، دخترک به سمت من دوید و با چهره‌ای نگران گفت: «چی شده؟ چرا این‌قدر ترسیدی؟»

-: نگهبان‌ها متوجه ما شدن!

او با چشمانش به دور و بر نگاه کرد و سپس با صدای آرامی گفت: «باید سریع بریم. به سمت درخت‌ها برو و خودت را پنهان کن.»

من به سمت درختان دویدم و خودم را پشت یکی از آن‌ها پنهان کردم. دخترک هم به پشت یکی از درختان دیگه رفت و پنهان شد. صدای قدم‌های نگهبان‌ها به گوش می‌رسید و من احساس می‌کردم که قلبم به شدت می‌تپد.

دخترک با صدای آرامی خطاب به من گفت: «باید صبر کنیم تا اونها برن. اگه ما رو ببینن، همه چیز خراب می‌شه.»

دقایقی گذشت و ما در سکوت منتظر ماندیم. در این لحظات، ناگهان نفس داغی به پشت گردنم میخورد و باعث مور مور شدنم شد ، یک صدای بم و مردانه در لاله ی گوشم زمزمه کرد《مراقب باش، پرنسس‌ ممکنه ببینند!》
از پشت، بدنش به بدن من چسبیده بود.
...
دیدگاه ها (۷)

رمان مرگ زندگی پارت ¹²¹دخترک از پشت درختی دیگر با ترس به من ...

رمان مرگ زندگی پارت ¹²²چند دقیقه‌ای گذشت و صدای نگهبان‌ها کم...

رمان مرگ زندگی پارت ¹¹⁹ماندانا : این سوسول بازیا چیه؟چرا انق...

رمان مرگ زندگی پارات ¹¹⁸شاید بتوانم...ماندانا : زودباش! راه ...

~LIKE THE DAY THAT I MET YOU~~هماننده روزی که تو را ملاقات ک...

‌ ‌ ‌‌ ‌‌ ‌‌‌ ‌‌ ‌ ‌ ‌‌૮₍֭𐍷 ᩧ ֑‌፝֟ ֥𐍷₎ᩧ𑇖֥

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط