《غم》

《غم》

قلبش دیگر توان این همه درد را نداشت. قطره هایی خونین که از قلبش به چشمانش راه یافته بودند، نشان دهنده ناتوانی او از تحمل بیشتر رنج و شکست در برابر مقاومت کردن بودند. در تلاش بود تا بتواند کمی از شدت اشک ریختنش کم کند ولی آن قطرات بی رحمانه سقوط می کردند. حس آزادی داشت ولی مردم به این آزادی می گفتند ضعف و او هیچ گاه تمایلی به ضعیف بودن نداشت حتی اگر درحال مردن به وسیله غم و درد بود.
MH🤍
دیدگاه ها (۵)

《وحشت》بدنش منقبض شده بود و انگار نمی توانست تکان بخورد. دست ...

زمانی که با خنده هایش بیشتر از او خندیدمزمانی که با درد هایش...

《خیال پردازی》آنها به او می‌گفتند عجیب و غریب و دیوانه. می گف...

《پس، فردا می بینیمت. حتما بیا》با لبخند بزرگی دستم رو توی هوا...

شب 🌑شب قبل با تمام وجود تصمیم گرفت رگ دستش را بزند .دنبال دل...

سناریو توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط