صدایِ جیغِ هانا، مثل یک صاعقه، سکوتِ صبح رو درید: «مامان!
صدایِ جیغِ هانا، مثل یک صاعقه، سکوتِ صبح رو درید: «مامان! هانسو... داداشی! توروخدا نجاتم بدید! من میترسم... نذارید ببرنم... مامان!»
دا-این که پشتِ درِ بسته، مثلِ یک حیوانِ زخمی به در چنگ میزد، با شنیدنِ صدایِ "مامان" گفتنِ هانا، انگار بندِ دلش پاره شد. هانسو، پسرکِ نه سالهای که تا چند دقیقه پیش شجاعانه جلوی پدرش ایستاده بود، حالا با مشتهای کوچکش به در میکوبید و با صدایی که از گریه میلرزید، فریاد میزد: «بابا! بازش کن! بابا تو هیولایی! هانا رو ول کن!»
در حیاط، هانا با تمامِ زورش خودش رو از دستِ مددکارِ بیرحم رها کرد و رویِ سنگفرشِ سردِ حیاط افتاد. با زانو به سمتِ پنجرهیِ سالن، جایی که سایهیِ هوسوک پشتِ شیشهیِ مات مشخص بود، خزید.
هانا فریاد میزد و دستهایِ کوچکش رو به سمتِ پنجره دراز کرده بود: «بابا... قول میدم بچه خوبی باشم! بابا! منو نفرست اونجا... اونجا سرده! بابا منو ننداز بیرون!»
از پشتِ پنجرهیِ طبقهیِ بالا، دا-این که خودش رو به پنجره رسونده بود، با دیدنِ هانا که روی زمین افتاده بود، بندِ دکمههایِ یقه خودش رو پاره کرد و فریاد کشید: «هانا! هانایِ من! توروخدا بهش دست نزنید! هوسوک! تو داری بچه رو میکشی! این صدا رو میشنوی؟ این صدایِ قلبِ دخترته که داره خرد میشه! خدا ازت نگذره هوسوک!»
اشکهای دا-این رویِ شیشهیِ پنجره میچکید. اون از پشتِ پنجره دستش رو به سمتِ هانا دراز کرده بود، انگار که میتونست از اون فاصله هانا رو بغل کنه. هانا برای یک لحظه سرش رو بالا آورد و چشمایِ گریونش به پنجرهیِ دا-این افتاد. لبهاش میلرزید: «مامان... قول دادی... قول دادی تنهام نذاری...»
مددکارِ بیرحم، دوباره هانا رو از روی زمین کشید. این بار حتی اجازه نداد هانا سرش رو بلند کنه. اون رو کشانکشان به سمتِ ماشینِ بهزیستی برد. صدایِ برخوردِ کفشهایِ هانا با زمین، صدایِ آخرین تپشهایِ زندگیِ شادِ اون خونه بود.
هوسوک پشتِ پنجره، در تاریکیِ اتاق، ایستاده بود. دستش رویِ پرده بود و مشت شده بود. اون نمیدید، اما میشنید. صدایِ "مامان" گفتنِ هانا، مثلِ یه پتک به سرش میخورد، ولی اون غرورِ سیاه و دردِ قدیمیاش، اجازه نمیداد حتی یک قدم تکون بخوره. او فقط با صدایی که به سختی شنیده میشد، برایِ خودش زمزمه کرد: «اینجوری... اینجوری همه چی آروم میشه... همهچی...»
اما دا-این از پشتِ پنجره، با صدایِ جیغمانندش به آسمون خیره شد: «هوسوک! تو امروز نه فقط هانا، بلکه خودت رو هم توی قلبم خاک کردی»
دا-این که پشتِ درِ بسته، مثلِ یک حیوانِ زخمی به در چنگ میزد، با شنیدنِ صدایِ "مامان" گفتنِ هانا، انگار بندِ دلش پاره شد. هانسو، پسرکِ نه سالهای که تا چند دقیقه پیش شجاعانه جلوی پدرش ایستاده بود، حالا با مشتهای کوچکش به در میکوبید و با صدایی که از گریه میلرزید، فریاد میزد: «بابا! بازش کن! بابا تو هیولایی! هانا رو ول کن!»
در حیاط، هانا با تمامِ زورش خودش رو از دستِ مددکارِ بیرحم رها کرد و رویِ سنگفرشِ سردِ حیاط افتاد. با زانو به سمتِ پنجرهیِ سالن، جایی که سایهیِ هوسوک پشتِ شیشهیِ مات مشخص بود، خزید.
هانا فریاد میزد و دستهایِ کوچکش رو به سمتِ پنجره دراز کرده بود: «بابا... قول میدم بچه خوبی باشم! بابا! منو نفرست اونجا... اونجا سرده! بابا منو ننداز بیرون!»
از پشتِ پنجرهیِ طبقهیِ بالا، دا-این که خودش رو به پنجره رسونده بود، با دیدنِ هانا که روی زمین افتاده بود، بندِ دکمههایِ یقه خودش رو پاره کرد و فریاد کشید: «هانا! هانایِ من! توروخدا بهش دست نزنید! هوسوک! تو داری بچه رو میکشی! این صدا رو میشنوی؟ این صدایِ قلبِ دخترته که داره خرد میشه! خدا ازت نگذره هوسوک!»
اشکهای دا-این رویِ شیشهیِ پنجره میچکید. اون از پشتِ پنجره دستش رو به سمتِ هانا دراز کرده بود، انگار که میتونست از اون فاصله هانا رو بغل کنه. هانا برای یک لحظه سرش رو بالا آورد و چشمایِ گریونش به پنجرهیِ دا-این افتاد. لبهاش میلرزید: «مامان... قول دادی... قول دادی تنهام نذاری...»
مددکارِ بیرحم، دوباره هانا رو از روی زمین کشید. این بار حتی اجازه نداد هانا سرش رو بلند کنه. اون رو کشانکشان به سمتِ ماشینِ بهزیستی برد. صدایِ برخوردِ کفشهایِ هانا با زمین، صدایِ آخرین تپشهایِ زندگیِ شادِ اون خونه بود.
هوسوک پشتِ پنجره، در تاریکیِ اتاق، ایستاده بود. دستش رویِ پرده بود و مشت شده بود. اون نمیدید، اما میشنید. صدایِ "مامان" گفتنِ هانا، مثلِ یه پتک به سرش میخورد، ولی اون غرورِ سیاه و دردِ قدیمیاش، اجازه نمیداد حتی یک قدم تکون بخوره. او فقط با صدایی که به سختی شنیده میشد، برایِ خودش زمزمه کرد: «اینجوری... اینجوری همه چی آروم میشه... همهچی...»
اما دا-این از پشتِ پنجره، با صدایِ جیغمانندش به آسمون خیره شد: «هوسوک! تو امروز نه فقط هانا، بلکه خودت رو هم توی قلبم خاک کردی»
- ۳۴۱
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط