˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆

ویو &

تقریباً نیم ساعت بود که روی مبل اتاق تهیونگ نشسته بودم.

هیچ کاری نداشتم.

گوشی‌ام هم شارژ نداشت و حوصله‌ام داشت سر می‌رفت.

نگاهم روی میز کارش افتاد.

چند تا پرونده مرتب کنار هم گذاشته شده بود.

آروم از جام بلند شدم.

با خودم گفتم شاید یه کم اذیت کردنش بد نباشه.

در اتاقش رو باز کردم و وارد راهرو شدم.

چند قدم جلوتر، تهیونگ رو دیدم که با یکی از افرادش صحبت می‌کرد.

همین که منو دید، مکالمه‌ش رو تموم کرد.

— کاری داشتی؟

& حوصله‌ام سر رفته.

— منتظر بمون.

& منتظرم.

— پس برگرد داخل.

& نمی‌خوام.

چند لحظه نگاهم کرد.

— ات.

& بله؟

— برگرد اتاق.

& فقط اومدم یه دوری بزنم.

— اینجا جای گردش نیست.

لبخند کوچیکی زدم.

& باشه.

برگشتم سمت اتاقش، اما درست جلوی در ایستادم.

& راستی...

— چی؟

& اون پرونده‌ها خیلی مرتب بودن.

نگاهش جدی‌تر شد.

— دست زدی؟

& نه.

چند ثانیه سکوت کردم.

& هنوز.

ابروهاش کمی بالا رفت.

— ات.

خنده‌ام گرفت.

& شوخی کردم.

— وارد وسایل من نشو.

& باشه، قول می‌دم.

وارد اتاق شدم و در رو بستم.

چند دقیقه بعد دوباره در باز شد.

تهیونگ کنار در ایستاده بود.

— چرا چراغ‌ها رو خاموش کردی؟

& چون اتاق تاریک قشنگ‌تره.

— روشنش کن.

& خودت روشنش کن.

چند لحظه نگاهم کرد.

بعد بدون حرف چراغ رو روشن کرد و از اتاق بیرون رفت.

لبخندم بیشتر شد.

& انگار امروز خیلی حوصله‌اش رو دارم سر می‌برم.

چند دقیقه بعد صدای تهیونگ از پشت در اومد:

— ات.

& بله؟

— دیگه چیزی رو دستکاری نکن.

لبخند زدم.

& قول نمی‌دم.

چند ثانیه سکوت شد.

بعد صدای قدم‌هاش دور شد.

من هم روی مبل نشستم و با خودم فکر کردم:

شاید اینجا اون‌قدرها هم حوصله‌سربر نباشه.


^^^^^^^^^^^^^^^^^^

🌤ادامه دارد...

مرسی از حمایتاتون خوشگلا🎀
دیدگاه ها (۴)

تولدت مبارک کیم نامجونِ دوست‌داشتنی مااا 🐨💜🎂امیدوارم امسال ب...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆چند دقیقه‌ای بود که توی اتاق ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط