HATE TO LOVE⁷
HATE TO LOVE⁷
(ویو:رز)
مریم:بانوی م...
+:فقط شروع کن.
لحنم تیز بود...
حوصلهی شنیدن نداشتم...
فقط باید فکر کنم.
مریم به سمت لباس حرکت کرد.
کاور لباس رو باز کرد و وقتی که با احتیاط بیرونش آورد،با احترام و به سمتم گرفت...
لباس رو از دستش گرفتم و انداختمش رو ساعدم.
یک لحظه حس سنگینی عجیبی بهم داد...
به هرحال.
به پشت دیوار چوبی رفتم تا لباس رو عوض کنم.
بعد از گذشت چند دقیقه از پشت دیوار اومدم بیرون...
پشت به مریم ایستادم،و موهام رو با لطافتی ضریف به سمت جلو هدایت کردم...
مریم منظورم رو فهمید،و زیپ لباس رو آروم کشید بالا و بستش.
مریم:بانوی من،چه حالت مویی مد نظرتون هست؟
کمی فکر کردم...
+:حالت باز.
و اینکه...
کفش ها کو؟
من کفشی ندیدم.
لبخند کوتاهی زد.
مریم:برای انتخاب کفش،گزینه های زیادی داریم.برای همین گفتم اگر که خودتون انتخاب کنید بهتر باشه.
سری به نشانهی فهمیدن تکون دادم...
کفش هایی که در دسترس بود رو،تو ذهنم تصور کردم...
و یکیشون به چشمم اومد.
+:اون مشکی که براق هستش رو بیار.
مریم:چشم.(همراه تعظیم.)
کمد مخصوص کفش هارو باز کرد...
بعد از چند ثانیه جستوجو،کفش هارو آورد بیرون...
نگاهی بهشون انداخت تا از تمیز بودنشون مطمئن بشه.
بعد با کفش ها به سمتم اومد.
کنار پام زانو زد،و کمک کرد که کفش هارو بپوشم.
بعدش به آرومی بلند شد و با نگاهش براندازم کرد تا اگر نقصی وجود داشت،اون رو بر طرف کنه.
صندلی مخصوص رو کمی عقب کشید.
این دعوتی بیکلام برای نشستن بود.
بعد از طی کردن چند قدم به صندلی رسیدم و روش نشستم...
سینی از گیره موهای ظریف اما زیبا رو،روی میز جلوی من گذاشت.
مریم:تا موهاتون رو شونه میکنم،لطفا انتخاب کنید.
بعدش آروم موهام رو به عقب هدایت کرد،و با لطافتی زیبا شروع کرد به شونه کردن موهام...
نگاهم دادم به سینی...
سینی چهارتا ردیف داشت.
که در هر ردیف سه گیره ی ظریف و زیبا جا گرفته بودن.
و هر کدوم درحال رقابت بودن تا من انتخابشون کنم.
اولش دستم به سمت گیره ی یاقوت رفت...
ولی لباسم مشکی طلاییه!
هوف🙄.
و به اجبار دستم رو به سمت گیرهای از جنس طلا بردم.
یک پروانه با بال هایی زیبا.
مریم که شونه زدن موهام رو تمام کرده بود،با گذاشتن شونه روی میز،لب زد:
مریم:انتخاب مناسبی هست،شاهدخت.
+:اوهوم.
سریع تر کارت رو تموم کن.
وقت نداریم.
مریم:چشم.
دوباره دست به کار شد.
دو دستهی نسبتا کوچک از دو طرف موهام،برداشت...
به عقب هدایتشون کرد و بعد از چند دور پیچ دادن،با گیره بهم محکم متصلشون کرد.
چند قدمی عقب گذاشت،و با لبخند ملیحی زد...
مریم:بانوی من...
روز به روز زیبا تر میشید☺️.
+:ممنونم.(خنثی)
درست هم میگفت...
تضاد رنگ روشن پوستم با سیاهی لباس زیباییم رو چند برابر کرده بود.
گرچه که لباس ها با قرار گرفتن تو تن من زیبا میشن😌.
که صدای شیپور از دور شنیده شد...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
(ویو:رز)
مریم:بانوی م...
+:فقط شروع کن.
لحنم تیز بود...
حوصلهی شنیدن نداشتم...
فقط باید فکر کنم.
مریم به سمت لباس حرکت کرد.
کاور لباس رو باز کرد و وقتی که با احتیاط بیرونش آورد،با احترام و به سمتم گرفت...
لباس رو از دستش گرفتم و انداختمش رو ساعدم.
یک لحظه حس سنگینی عجیبی بهم داد...
به هرحال.
به پشت دیوار چوبی رفتم تا لباس رو عوض کنم.
بعد از گذشت چند دقیقه از پشت دیوار اومدم بیرون...
پشت به مریم ایستادم،و موهام رو با لطافتی ضریف به سمت جلو هدایت کردم...
مریم منظورم رو فهمید،و زیپ لباس رو آروم کشید بالا و بستش.
مریم:بانوی من،چه حالت مویی مد نظرتون هست؟
کمی فکر کردم...
+:حالت باز.
و اینکه...
کفش ها کو؟
من کفشی ندیدم.
لبخند کوتاهی زد.
مریم:برای انتخاب کفش،گزینه های زیادی داریم.برای همین گفتم اگر که خودتون انتخاب کنید بهتر باشه.
سری به نشانهی فهمیدن تکون دادم...
کفش هایی که در دسترس بود رو،تو ذهنم تصور کردم...
و یکیشون به چشمم اومد.
+:اون مشکی که براق هستش رو بیار.
مریم:چشم.(همراه تعظیم.)
کمد مخصوص کفش هارو باز کرد...
بعد از چند ثانیه جستوجو،کفش هارو آورد بیرون...
نگاهی بهشون انداخت تا از تمیز بودنشون مطمئن بشه.
بعد با کفش ها به سمتم اومد.
کنار پام زانو زد،و کمک کرد که کفش هارو بپوشم.
بعدش به آرومی بلند شد و با نگاهش براندازم کرد تا اگر نقصی وجود داشت،اون رو بر طرف کنه.
صندلی مخصوص رو کمی عقب کشید.
این دعوتی بیکلام برای نشستن بود.
بعد از طی کردن چند قدم به صندلی رسیدم و روش نشستم...
سینی از گیره موهای ظریف اما زیبا رو،روی میز جلوی من گذاشت.
مریم:تا موهاتون رو شونه میکنم،لطفا انتخاب کنید.
بعدش آروم موهام رو به عقب هدایت کرد،و با لطافتی زیبا شروع کرد به شونه کردن موهام...
نگاهم دادم به سینی...
سینی چهارتا ردیف داشت.
که در هر ردیف سه گیره ی ظریف و زیبا جا گرفته بودن.
و هر کدوم درحال رقابت بودن تا من انتخابشون کنم.
اولش دستم به سمت گیره ی یاقوت رفت...
ولی لباسم مشکی طلاییه!
هوف🙄.
و به اجبار دستم رو به سمت گیرهای از جنس طلا بردم.
یک پروانه با بال هایی زیبا.
مریم که شونه زدن موهام رو تمام کرده بود،با گذاشتن شونه روی میز،لب زد:
مریم:انتخاب مناسبی هست،شاهدخت.
+:اوهوم.
سریع تر کارت رو تموم کن.
وقت نداریم.
مریم:چشم.
دوباره دست به کار شد.
دو دستهی نسبتا کوچک از دو طرف موهام،برداشت...
به عقب هدایتشون کرد و بعد از چند دور پیچ دادن،با گیره بهم محکم متصلشون کرد.
چند قدمی عقب گذاشت،و با لبخند ملیحی زد...
مریم:بانوی من...
روز به روز زیبا تر میشید☺️.
+:ممنونم.(خنثی)
درست هم میگفت...
تضاد رنگ روشن پوستم با سیاهی لباس زیباییم رو چند برابر کرده بود.
گرچه که لباس ها با قرار گرفتن تو تن من زیبا میشن😌.
که صدای شیپور از دور شنیده شد...
تا پارت بعدی مراقب خودتون باشین 💖.
#بیتیاس#جونگکوک#آرمی#فیک#فنفیکشن#ازدواجاجباری
- ۴۰۳
- ۱۸ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط