ی روز در حالی که مشغول زندگی کردن بودم

ی روز در حالی که مشغول زندگی کردن بودم
مثل هرروز ناگهان صدای به قلبم خورد صدا خیلی دور بود و نا آشنا انگار سالها بود. که این صدا را میشناختم با اینکه غریب بود و نا آشنا ولی انکار صد سال بود
دست روی قلبم گذاشتم وبع او خوش آمد گفتم او را مهمان قلبم کردم او دور بود و غریب ولی من قلبم را به او هدیه کردم
چرا که او باتمام آدمهای که تا الان دیده بودم ومیشماختم آشنا تر و بهتر بود
خود خود واقعیش بود بدون رنگ و نقاب من از حرفهای او فهمیدم که او چه قلب بزرگ و مهربانی دارد او برایم آرامشی باور نکردنی به ارمغان آورده بود
حالی که با ا و پیدا میکردم را هیچ وقت وبا هیچ کس تجربه نکرده بودم
پس به او تعارف کردم و او را برای همیشه در قلبم جا کردم وامید است که همیشه همینطور مهربان و خوش قلب وبزرگ بماند برایم
باشد که روزگاری. سالی ماهی روزی او را دیدم و از نزدیک به او گفتم که چقدر دوستش دارم
مهمان ناخوانده قلبم تو خیلی یهوی وبدون دعوت آومدی
مواظب خودت باش بهترین من چون سالهاست منتظر تو بودم وحاضر نیستم به هیچ قیمتی تو را از دست بدهم♥️ نفسم ♥️
دیدگاه ها (۰)

چند وقتیه تیر ایکشه مابین دوشونم نمی‌فهمه کسی حال دلمه خم دو...

حسادت میکنم وقتی کسی دور و برت باشد و میمیرم اگر جزمن خیالی ...

@mobina.oneمعمولا اینجوریه که وقتی از محل زندگیت خارج میشی و...

Rz prpr ²⁶ویو جیمین رفتم پایین تهیونگ رفته بود و جونکوکم احت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط