Part 10 | Queen of My Heart

Part 10 | Queen of My Heart

از آن شب به بعد...

دیدن همدیگر برای لیانا و جونگ‌کوک به یک عادت قشنگ تبدیل شده بود.

گاهی بعد از پایان شیفت، با هم قهوه می‌خوردند.

گاهی هم فقط چند دقیقه در پارک قدم می‌زدند و درباره‌ی نقاشی، فیلم یا آرزوهایشان حرف می‌زدند.

یک عصر، جونگ‌کوک طبق معمول وارد کافه شد.

اما این بار، به جای آمریکانو گفت:

جونگ‌کوک : «امروز یه خواهش ازت دارم.»

لیانا با کنجکاوی پرسید:

لیانا : «چه خواهشی؟»

جونگ‌کوک : «می‌خوام یه نقاشی برام بکشی.»

لیانا با تعجب خندید.

لیانا : «برای تو؟»

جونگ‌کوک : «آره. هر چیزی که دوست داری. فقط می‌خوام کار خودت باشه.»

لیانا چند لحظه فکر کرد و بعد گفت:

لیانا : «باشه... ولی قول نمی‌دم شاهکار بشه.»

جونگ‌کوک لبخند زد.

جونگ کوک : «مطمئنم هر چیزی که تو بکشی، قشنگه.»

همکار لیانا که حرف‌هایشان را شنیده بود، زیر لب گفت:

همکار : «این دو نفر رسماً دارن عاشق میشن.»

لیانا با خجالت به او نگاه کرد و چیزی نگفت.

شب، وقتی به خانه رسید، بوم نقاشی‌اش را روی سه‌پایه گذاشت.

مداد را برداشت، اما هرچه فکر کرد، فقط یک نفر در ذهنش بود...

لبخند آرام جونگ‌کوک.

لیانا ناخودآگاه لبخند زد و اولین خط را روی بوم کشید.

بدون اینکه خودش متوجه باشد، نقاشی‌ای که قرار بود بکشد، بیشتر از هر چیز، احساسش را نشان می‌داد...
دیدگاه ها (۵)

✧・゚: ✧・゚: 💜 Happy ARMY Day 💜 :・゚✧:・゚✧امروز روز تمام قلب‌هایی...

جوجه کوچولو فالو بشه 🐣✨ @jkkkjkkk

Part 4 | Queen of My Heartدو روز از آخرین باری که جونگ‌کوک ب...

Part 7 | Queen of My Heartساعت هشت شب...شیفت لیانا بالاخره ت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط