#رمان_ماهک #پارت_8

#رمان_ماهک #پارت_8
با همون قهقهه ها وارد ساختمون شدم یک راست به اتاق رفتم درو بستم و خابیدم روی تخت، سرمو کردم توی بالشتمو از ته دل زار زدم اما اینبار با صدای خفه و نمیدونم کی خابم برد.

صبح که بیدار شدم بعد از دوش مرتبی لباسای ساده ای تنم کردمو رفتم بیرون از اتاق
ارش با دیدنم ابرویی بالا انداخت و با لحن تمسخر امیزی گفت

+مادمازل جایی تشریف میبرن؟! شال و کلاه کردی انگار چخبره؟!
با صدای ارومی ک کمتر توی من دیده میشد گفتم
_میخام برم کتاب بگیرم

با حالتی متفکرانه گفت

+کتاب... چه کتابی؟

_کتاب درسی، میخام درس بخونم

بعد از چند لحظه سری تکون داد و گفت الان اماده میشم باهم میریم و به اتاق رف

تا قبل از اینکه ارش بیاد به اتاقم رفتم و کرم ارایشیمو به صورتم زدم ریمل و یه رژ اجری زدم و کبودیای صورتمو کامل محو کردم و یکم مرتب تر شدم...

امتحانای اخر سال بود مامان و بابا بخاطر قرار کاری بابا مجبور بودن اخر هفته رو برن یه مسافرت کوتاه و من چون امتحان داشتم قرار بود برم خونه عمو اینا

وسایلا و کتابایی که امتحان داشتمو جمع کردمو رفتم اونجا مامان بابا از عمو اینا خداحافظی کردن و رفتن چند روزی از سفرشون گذشته بود ک تلفناشونو جواب نمیدادن دیگ باید برمیگشتن دو روزی صبر کردیم ولی انگار قصد جواب دادن نداشتن...

عمو به چند تایی از همکارای بابا زنگ زد اما اونا هم خبری ازشون نداشتن عمو به همه ی کلانتریا و بیمارستانا زنگ میزد و اعلام کرد که گم شدن...

با وجود همه استرسایی که داشتم اما درسامو میخوندم و امتحانامو میدادم...
یروز که از امتحان برگشتم دیدم همه ی فامیل خونه ی عمو ایناهستن و همه درحال گریه کردن بودن...
با شک وارد خونه شدم و به زن عمو سلامی دادم

〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰 〰
@roman124
دیدگاه ها (۳)

#رمان_ماهک #پارت_9معلوم بود که اتفاقی افتاده با جیغ عمه که ا...

#رمان_ماهک #پارت_10اون روزا تمام تنهاییامو بااون پر میکردم و...

#رمان_ماهک #پارت_7با ترس تو اینه نگاهی به خودم انداختم وحشت ...

#رمان_ماهک #پارت_6بازومو گرفت و کشیدم سمت خودش خیلی ترسیده ب...

عشق رسوآ پارت ۱ویو روشا از فرودگاه بیرون اومدمو سوار ماشین...

in your eyes

رمان ✩مهربون از درون خشن ٫ پارت ۱ ویو الی چشمامو باز کردم خو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط