" دوست داشتنی"

" دوست داشتنی"

وقتی آن عینکِ با قاب مشکی را به چشم میزنی
موهایت را از زیرِ شال بیرون میریزی
دستبند به دست میکنی
شلوارِ جین میپوشی
بند کفش هایت را پشتِ ساق پا میبندی
کیفِ سنتی کوچک را بر دوش میگذاری...
یا وقتی آستینِ مانتو را تا میزنی،
با دکمه ی مانتو بازی میکنی
آهسته و شمرده قدم برمیداری
وقتی که چند تار از موهایت،
از زیرِ شال بیرون می آید
به دستِ باد تکان میخورد
روی چشم هایت می آید
وقتی با دست کنارشان میزنی
سرت را تکان میدهی
لبخند میزنی...

دلم میخواهد آن روز،
هیچ مردی در خیابان نباشد
که تو را ببیند !!
دیدگاه ها (۱)

╰•★★ زنـבگے בوبارـہ ★★• 3️⃣╯Ⓟⓐⓡⓣ قرار ن...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت بیســت و سـوم نهــم...

پارت هفتم | قلدری یا محافظت؟لیانا با لباس لک‌شده از سلف بیرو...

.....پارت ششم....

#تاج_و_طوفانپارت ۲۰۸: انفرادیجونگ‌کوک نفس عمیقی کشید، هرچند ...

پارت آخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط