«قمار عشق »
«قمار عشق »
Part:21
پسر که داشت با ذوق درمود جفت ایندش حرف میزد،نگاهش به آینده قدی روبروش میفته.
به bدنی که قبلا عین اینه بود و جای مارک و شlاق نبود،اما الان bدنش پر از جای مارک و شlاق بود و قرمز شده بود .
لبخندش میماسه... دیگه اون بی نقصی رو برای جفت ایندش نداشت،غمگین میشه و از جلوی آینه میره اونور سمت کمد.
جونگکوک به پسر تمام مدت نگاه میکرد
- بزار اینو بهت بگم منتظر جفتت نگرد و نباش تو تا آخر عمرت، تا آخرین روزی که نفس میکشی تو همین عمارتی.
جونگکوک لباساشو پوشیده بود،اتاق و خدمتکارا اتاقو عین روز اول مرتب کرده بود و خبری از اون بهم ریختگی نبود .
دوباره نگاشو میده به پسر
- سریع لباستو بپوش بیا پایین ناهار باید بخوریم وقت صبحونه که گذشته بعد برگرد دوباره همینجا .
پسر که با حرفای آلفا روبروش هرچی ذوق واسه زندگی داشت میپره.. فقط با یه جمله زندگیش ذوقش کور شد .
لبخند تلخی میزنه میره لباسشو میپوشه .. میل به غذا نداشت،روتخت دراز میکشه و میره زیر لحاف.. دلش برای نامجون و سوکجین کلی تنگ بود ، به این فکر میکرد که کاش میتونست فرار بکنه و بره پیششون، ولی اما اگر فرار میکرد اون بادیگاردای گنده میگرفتنش،اما اگر تبدیل به گرگش میشد بازم ممکن بود بگیرنش؟؟
با درگیری های افکارش چشاش سنگین شده بود و میخواست بسته بشه.
جونگکوک که رفته بود پایین به میزی که خدمتکارا آماده کرده بودن نگاه میکنه،میلی نداشت که غذا بخوره و فقط قهوه میخوره،میخواست بره شرکتش به سر خدمتکار میسپره که برای تهیونگ غذا و قرص ببره، بعد از حرفش از خونه خارج میشه و سمت شرکتش میره و بعد چندی که رسید وارد شرکت میشه و مشغول میشه.
بعد از رفتن جونگکوک خدمتکار سینی رو برمیداره غذا و قرص رو میزاره روش و به سمت اتاق میره،امگا رو صدا میزنه.
امگا که چشاش سنگین شده بود و داشت بسته میشد با صدایی که امگا صداش میزد چشاش رو باز میکنه و بلند میشه میشینه به خدمتکار میگه که بیاد داخل،که خدمتکار وارد میشه،سینی رو میزاره روی پاتختی کنار نخت قرص و به همراه لیوان آب برمیداره میده به امگا،پسر فری میخوره خدمتکار بهش میگه که غذاشو بخوره و از اتاق خارج میشه .
تهیونگ به غذا نگاه میکرد،اصلا میل نداشت حتی نگاه کردن بهشون هم حالشو بهم میزد،خیلی خسته بود دوباره دراز میکشه و میره زیر لحاف به خواب میره .
Part:21
پسر که داشت با ذوق درمود جفت ایندش حرف میزد،نگاهش به آینده قدی روبروش میفته.
به bدنی که قبلا عین اینه بود و جای مارک و شlاق نبود،اما الان bدنش پر از جای مارک و شlاق بود و قرمز شده بود .
لبخندش میماسه... دیگه اون بی نقصی رو برای جفت ایندش نداشت،غمگین میشه و از جلوی آینه میره اونور سمت کمد.
جونگکوک به پسر تمام مدت نگاه میکرد
- بزار اینو بهت بگم منتظر جفتت نگرد و نباش تو تا آخر عمرت، تا آخرین روزی که نفس میکشی تو همین عمارتی.
جونگکوک لباساشو پوشیده بود،اتاق و خدمتکارا اتاقو عین روز اول مرتب کرده بود و خبری از اون بهم ریختگی نبود .
دوباره نگاشو میده به پسر
- سریع لباستو بپوش بیا پایین ناهار باید بخوریم وقت صبحونه که گذشته بعد برگرد دوباره همینجا .
پسر که با حرفای آلفا روبروش هرچی ذوق واسه زندگی داشت میپره.. فقط با یه جمله زندگیش ذوقش کور شد .
لبخند تلخی میزنه میره لباسشو میپوشه .. میل به غذا نداشت،روتخت دراز میکشه و میره زیر لحاف.. دلش برای نامجون و سوکجین کلی تنگ بود ، به این فکر میکرد که کاش میتونست فرار بکنه و بره پیششون، ولی اما اگر فرار میکرد اون بادیگاردای گنده میگرفتنش،اما اگر تبدیل به گرگش میشد بازم ممکن بود بگیرنش؟؟
با درگیری های افکارش چشاش سنگین شده بود و میخواست بسته بشه.
جونگکوک که رفته بود پایین به میزی که خدمتکارا آماده کرده بودن نگاه میکنه،میلی نداشت که غذا بخوره و فقط قهوه میخوره،میخواست بره شرکتش به سر خدمتکار میسپره که برای تهیونگ غذا و قرص ببره، بعد از حرفش از خونه خارج میشه و سمت شرکتش میره و بعد چندی که رسید وارد شرکت میشه و مشغول میشه.
بعد از رفتن جونگکوک خدمتکار سینی رو برمیداره غذا و قرص رو میزاره روش و به سمت اتاق میره،امگا رو صدا میزنه.
امگا که چشاش سنگین شده بود و داشت بسته میشد با صدایی که امگا صداش میزد چشاش رو باز میکنه و بلند میشه میشینه به خدمتکار میگه که بیاد داخل،که خدمتکار وارد میشه،سینی رو میزاره روی پاتختی کنار نخت قرص و به همراه لیوان آب برمیداره میده به امگا،پسر فری میخوره خدمتکار بهش میگه که غذاشو بخوره و از اتاق خارج میشه .
تهیونگ به غذا نگاه میکرد،اصلا میل نداشت حتی نگاه کردن بهشون هم حالشو بهم میزد،خیلی خسته بود دوباره دراز میکشه و میره زیر لحاف به خواب میره .
- ۲۱۸
- ۲۹ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط