هیچ وقت نمیذاشت چیزی تو دستم باشه

هیچ وقت نمیذاشت چیزی تو دستم باشه
بهار که میشد
باهام که راه میرفت
دستامو میگرفت میذاشت تو جیبش زیپشم می‌کشید
بهش می‌گفتم:دلبر اینکارا رو بذار واسه زمستون
وقتی دستام نیازت داشت
دلبر یه نگاهی بهم میکرد یه لبخند میزد
و می‌گفت:دستات همیشه باید منو بخواد
لمس کردن دستات،حس کردن دستات که بهار و زمستون نمیشناسه
میشناسه؟❤
"♡☆بــــAliــــهـار☆♡"
‌┈••✾❀♡🄱🄰🄷🄰🅁♡❀✾••┈
دیدگاه ها (۱)

آخرش یک نفر از راه میرسد،که بودنش جبران تمام نبودن هاست ...ج...

اگه یه روز فرزندی داشته باشم،بیشتر از هر اسباب‌ بازی دیگه‌ای...

هوا خیلی سرد بودداشت بارون میزدتا از در خونمون برسم به ماشین...

بچه که بودم یه جوجه داشتم خیلی دوسش داشتمفکر میکردم اونم خیل...

my exp.73خب، بالاخره وقتش رسیده بود که ا.ت و جونگ‌کوک بشینن ...

پارت14یونگی دستش رو گذاشت زیر چونم و تو چشای پر از اشکم زل ز...

سناریو:بخاطر تو/پارت ۴۹(موقعیت:تابوت آسمان) (زمان ۱۳:۱۲)از د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط