خسته ام...ازخود گریزانم...نمی دانم چرا؟

خسته ام...ازخود گریزانم...نمی دانم چرا؟
غم زده بر جسم بی جانم...نمی دانم چرا؟

باد،گویی ریشه ام را سست و بی جان کرده است!
همچو برگی دست طوفانم...نمی دانم چرا؟

روزگاری در سرم سودای جنگل بود و حال
تک درختی در بیابانم...نمی دانم چرا؟

من که خود "دنیای باران" بودم اینک اینچنین
تشنه ی یک قطره بارانم...نمی دانم چرا؟

سهم من از زندگی جز درد و ناکامی نبود...
من دلیلش را نمی دانم...نمی دانم چرا؟

گرچه تو روح مرا در هم شکستی! باز هم
با تو هستم،با تو می مانم...نمی دانم چرا...؟!!
دیدگاه ها (۱)

خدایی نگاه شباهت

خخخخخخخخخ

بالایی فقط میدونم پسرهولی خییییلی با ارایش خوشگول شده

من تا الان نمیدونستم مثنوی هفتاد من چیه فکر میکردم به خاطر ط...

‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌♥️ℒℴνℯ♥️... خسته ام از خود گریزانم،نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط