دیروز از جلوی یه رستوران رد میشدم

دیروز از جلوی یه رستوران رد میشدم
رفتم داخل گفتم آقا جوجه دارین؟
گفت:
آره داریم











گفتم بهش آب و دونه بدین نمیره!!!
تا آخر خیابون با آجر دنبالم کردن نامردا.
دیدگاه ها (۷)

حکایت آسایشگاه در خیابون یه مرد میانسالی جلومو گرفت , گفتآقا...

«پارت پنجم ». آرزوی من »صبح از خواب بیدار شدم به خاطر آرا...

قسمت ۱۰

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 172♡⁠。⁠)⁩با ناز...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ بعد از مدتی، ماشین وارد شهر ش...

رمان اسیر خان پارت ششم ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط