شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم

شب گذشته شتابان به رهگذار تو بودم
به جلد رهگذر اما در انتظار تو بودم

نسیم زلف تو پیچیده بود در سر و مغزم
خمار و سست ولی سخت بی قرار تو بودم

همه به کاری و من دست شسته از همه کاری
همه به فکر و خیال تو و به کار تو بودم

خزان عشق نبینی که من به هر دمی ای گل
در آرزوی شکوفائی و بهار تو بودم

اگر که دل بگشاید زبان به دعوی یاری
تو یار من که نبودی منم که یار تو بودم

چو لاله بود چراغم به جستجوی تو در دست
ولی به باغ تو دور از تو داغدار تو بودم

به کوی عشق تو راضی شدم به نقش گدائی
اگر چه شهره به هر شهر و شهریار تو بودم


شهریار
#خاص
دیدگاه ها (۲)

بدون شرح

میدونی چرا پاییز دلگیره ؟چون “دلت” گیره !چون دقیقا اون لحظه ...

‏علت کوری یعقوب نبی معلوم استشهر بی یار مگر ارزش دیدن دارد؟ش...

گر بخارد پشت من انگشت منخم شود از بار منت پشت منهمتی کو تا ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط