جونگین
Baby Doll
Jeongin/Y.n
P:4
مینهو: تو کی؟؟
ا.ت: م..من...
مینهو: داشتی چیکار میکردی؟ به حرفای اونا گوش میدادی اره؟ نکنه جاسوسی چیزی هستی!؟
ا.ت: نه قربان اشتباه شده
مینهو: با من بیا
ا.ت: کجا قربان؟
-باور کنین من اونی که شما فک میکنید نیستم
مینهو هیچ جوابی به ا.ت نداد بجاش مچ دستش رو گرفت و کشید سمت در همون اتاق..
در اتاق رو باز کرد و رفت تو..
دست از.ت هم کشید و با خودش برد تو اتاق..
ا.ت باورش نمیشد اما الان تو اتاق کار جونگین روبهروی هشتا پسر که به ظاهر همشون میخورد مافیا باشن ایستاده بود!
بنگچان: مینهو چیشده؟این کیه؟
مینهو: پشت در وایساده بود داشت به حرفاتون گوش میداد
ا.ت: قربان باور کنین اشتباه شده من فقط میخاستم انگشترم رو بردارم
مینهو: انگشترت؟
ا.ت: بله
جیسونگ: اصن تو کی هستی؟ واسه چی داشتی از اینجا رد میشدی؟ به ظاهرت نمیخوره خدمتکاری چیزی باشی
ا.ت: م...من
جونگین: من خریدمش
چان: خریدیش؟؟
جونگین: خریدن که نه تو قمار گرفتمش
-باباش بهم باخت و بجای پول اینو بهم داد
هیونجین: چه خوشانس
جونگین: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟الان جدیی؟؟؟
هیونجین: بخدا! اخه تو نگاش کن! ببین چقد خوشگله..!
-حتی از دخترای تو بار هم خوشگل تره
سونگمین: اوه خدای من هیونجین اینطوری حرف نزن الان فک میکنه منحرفی چیزی هستی
هیونجین: اوووههههه نه نهههع من منظوری نداشتم دختر جون باور کن منظور بدی ندارم بد برداشت نکن صرفا میخواستم بگم که خیلی خوشگلی
ا.ت: ممنون
مینهو: مگه نگفتی انگشترت افتاده؟ پس چرا نمیری برش داری؟؟؟
ا.ت: اوه اره یادم رفت میشه دستمو ول کنید
مینهو: اره بیا برو
ا.ت: ممنون
ا.ت رفت سمت در و انگشترش رو از رو زمین برداشت!
چانگبین: هیونگ زود قضاوتش کردی..!
مینهو: خب میگی چیکار کنم؟ تو هم اگه جای من بودی همچین فکری میکردی
-فک کن خم شده بود پایین خب من فک کردم داره به حرفای شماها گوش میده
فلیکس: خیلی خب بابا حالا خون خودتو کثیف نکن بیا بشین
مینهو: اومدم
بنگچان رو مبل تک نفره نزدیک در نشسته بود، برای همین بدون اینکه کسی بفهمه به ا.ت که هنوز تو شوک بود و همونجا جلوی در ایستاده بود گفت:
چان: نمیخای بری؟
-اگه دیرتر بری مینهو جدی جدی فک میکنه جاسوسی چیزی هستی!
ا.ت: اوه بله شما درست میگید من معذرت میخام(ادای احترام کرد و از اتاق رفت بیرون)
دوباره بغض کرده بود..
نترسیده بود اشتباه نکنید..
اون فقط ناراحت بود..
با خودش فک میکرد حداقل الان که اومده اینجا شاید زندگیش بهتر بشه اما خب مثل اینکه اشتباه میکرد..
زمانی که جونگین گفت: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟ الان جدیی؟؟
ا.ت خیلی راحت متوجه شد که جونگین هم اصلا ازش خوشش نمیاد..
همونطور که بقیه خوششون نمیاد..
بغضشو قورت داد و رفت تو اشپزخونه تا به اجوما کمک کنه..
ا.ت: اجوما بهم بگو چیکار کنم
-حوصلم سر رفته میخام کمکت کنم
اجوما: اما خانوم شما نباید از این کارا بکنید
ا.ت: مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟؟!! خب میخام کمکتون کنم
اجوما: دختر قشنگم میدونم میخای کمک کنی ولی ارباب دستور دادن نزاریم شما کار کنید پس لطفا برید بشینید یکم دیگه صداتون میکنم تا بیاید برای غذا
ا.ت: باوشع
ا.ت رفت و جلوی تلویزیون رو مبل نشست و مشغول دیدن برنامهای شد که از تلویزیون پخش میشد..
مدتی نگذشته بود که صدای پسرا رو شنید..
ا.ت دید که اونا دارن میان سمت مبل ها از جاش بلند شد و فرار کرد سمت اشپزخونه..
بعد از گذشت ده دقیقه اجوما پسرا رو برای شام صدا کرد..
همه پسرا بلند شدن و رفتن سمت میز و نشستن..
ا.ت سعی کرد دورتر از همه بشینه اما متاسفانه در اخر جونگین اومد و کنارش نشست..!
.
.
بعد از خوردن شام پسرا رفتن ا.ت هم داشت برمیگشت تو اتاقش که جونگین صداش کرد
جونگین: بیا اتاقم کارت دارم
ا.ت: چشم
ا.ت رفت سمت اتاق جونگین و در زد و بعد از دریافت اجازه ورود وارد اتاق شد..
جونگین: بیا بشین
ا.ت رفت سمت مبل ها و نشست و منتظر موند تا جونگین شروع به صحبت کنه..
جونگین: گفتم بیای چون باید یچیزی رو بهت بگم
-قراره هفته دیگه یه مهمونی خیلی بزرگ تو عمارت خانوادم برگزار بشه که خیلی برام مهمه
-و خب تو....تو....هوففف ببین من مجبورم که اینو ازت بخام خب!
-تو باید به عنوان پارتنرم همراهم بیای..
-من باید بخاطر حفظ شغلم تورو با خودم ببرم پس اماده باش
ا.ت: چشم ارباب
جونگین: خیلی خب حالا میتونی بری
ا.ت از جاش بلند شد و اتاق کار جونگین رو به مقصد اتاق خواب خودش ترک کرد
وقتی وارد اتاقش شد مستقیم رفت رو تخت و خودشو پرت کرد روش و شروع کرد به گریه کردن..
الان تو این لحظه دیگه براش مهم نبود که بقیه قراره مسخرش کنن یا نه..
Jeongin/Y.n
P:4
مینهو: تو کی؟؟
ا.ت: م..من...
مینهو: داشتی چیکار میکردی؟ به حرفای اونا گوش میدادی اره؟ نکنه جاسوسی چیزی هستی!؟
ا.ت: نه قربان اشتباه شده
مینهو: با من بیا
ا.ت: کجا قربان؟
-باور کنین من اونی که شما فک میکنید نیستم
مینهو هیچ جوابی به ا.ت نداد بجاش مچ دستش رو گرفت و کشید سمت در همون اتاق..
در اتاق رو باز کرد و رفت تو..
دست از.ت هم کشید و با خودش برد تو اتاق..
ا.ت باورش نمیشد اما الان تو اتاق کار جونگین روبهروی هشتا پسر که به ظاهر همشون میخورد مافیا باشن ایستاده بود!
بنگچان: مینهو چیشده؟این کیه؟
مینهو: پشت در وایساده بود داشت به حرفاتون گوش میداد
ا.ت: قربان باور کنین اشتباه شده من فقط میخاستم انگشترم رو بردارم
مینهو: انگشترت؟
ا.ت: بله
جیسونگ: اصن تو کی هستی؟ واسه چی داشتی از اینجا رد میشدی؟ به ظاهرت نمیخوره خدمتکاری چیزی باشی
ا.ت: م...من
جونگین: من خریدمش
چان: خریدیش؟؟
جونگین: خریدن که نه تو قمار گرفتمش
-باباش بهم باخت و بجای پول اینو بهم داد
هیونجین: چه خوشانس
جونگین: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟الان جدیی؟؟؟
هیونجین: بخدا! اخه تو نگاش کن! ببین چقد خوشگله..!
-حتی از دخترای تو بار هم خوشگل تره
سونگمین: اوه خدای من هیونجین اینطوری حرف نزن الان فک میکنه منحرفی چیزی هستی
هیونجین: اوووههههه نه نهههع من منظوری نداشتم دختر جون باور کن منظور بدی ندارم بد برداشت نکن صرفا میخواستم بگم که خیلی خوشگلی
ا.ت: ممنون
مینهو: مگه نگفتی انگشترت افتاده؟ پس چرا نمیری برش داری؟؟؟
ا.ت: اوه اره یادم رفت میشه دستمو ول کنید
مینهو: اره بیا برو
ا.ت: ممنون
ا.ت رفت سمت در و انگشترش رو از رو زمین برداشت!
چانگبین: هیونگ زود قضاوتش کردی..!
مینهو: خب میگی چیکار کنم؟ تو هم اگه جای من بودی همچین فکری میکردی
-فک کن خم شده بود پایین خب من فک کردم داره به حرفای شماها گوش میده
فلیکس: خیلی خب بابا حالا خون خودتو کثیف نکن بیا بشین
مینهو: اومدم
بنگچان رو مبل تک نفره نزدیک در نشسته بود، برای همین بدون اینکه کسی بفهمه به ا.ت که هنوز تو شوک بود و همونجا جلوی در ایستاده بود گفت:
چان: نمیخای بری؟
-اگه دیرتر بری مینهو جدی جدی فک میکنه جاسوسی چیزی هستی!
ا.ت: اوه بله شما درست میگید من معذرت میخام(ادای احترام کرد و از اتاق رفت بیرون)
دوباره بغض کرده بود..
نترسیده بود اشتباه نکنید..
اون فقط ناراحت بود..
با خودش فک میکرد حداقل الان که اومده اینجا شاید زندگیش بهتر بشه اما خب مثل اینکه اشتباه میکرد..
زمانی که جونگین گفت: خوشانس؟ تو به این میگی خوشانسی؟ الان جدیی؟؟
ا.ت خیلی راحت متوجه شد که جونگین هم اصلا ازش خوشش نمیاد..
همونطور که بقیه خوششون نمیاد..
بغضشو قورت داد و رفت تو اشپزخونه تا به اجوما کمک کنه..
ا.ت: اجوما بهم بگو چیکار کنم
-حوصلم سر رفته میخام کمکت کنم
اجوما: اما خانوم شما نباید از این کارا بکنید
ا.ت: مگه من چه فرقی با بقیه دارم؟؟!! خب میخام کمکتون کنم
اجوما: دختر قشنگم میدونم میخای کمک کنی ولی ارباب دستور دادن نزاریم شما کار کنید پس لطفا برید بشینید یکم دیگه صداتون میکنم تا بیاید برای غذا
ا.ت: باوشع
ا.ت رفت و جلوی تلویزیون رو مبل نشست و مشغول دیدن برنامهای شد که از تلویزیون پخش میشد..
مدتی نگذشته بود که صدای پسرا رو شنید..
ا.ت دید که اونا دارن میان سمت مبل ها از جاش بلند شد و فرار کرد سمت اشپزخونه..
بعد از گذشت ده دقیقه اجوما پسرا رو برای شام صدا کرد..
همه پسرا بلند شدن و رفتن سمت میز و نشستن..
ا.ت سعی کرد دورتر از همه بشینه اما متاسفانه در اخر جونگین اومد و کنارش نشست..!
.
.
بعد از خوردن شام پسرا رفتن ا.ت هم داشت برمیگشت تو اتاقش که جونگین صداش کرد
جونگین: بیا اتاقم کارت دارم
ا.ت: چشم
ا.ت رفت سمت اتاق جونگین و در زد و بعد از دریافت اجازه ورود وارد اتاق شد..
جونگین: بیا بشین
ا.ت رفت سمت مبل ها و نشست و منتظر موند تا جونگین شروع به صحبت کنه..
جونگین: گفتم بیای چون باید یچیزی رو بهت بگم
-قراره هفته دیگه یه مهمونی خیلی بزرگ تو عمارت خانوادم برگزار بشه که خیلی برام مهمه
-و خب تو....تو....هوففف ببین من مجبورم که اینو ازت بخام خب!
-تو باید به عنوان پارتنرم همراهم بیای..
-من باید بخاطر حفظ شغلم تورو با خودم ببرم پس اماده باش
ا.ت: چشم ارباب
جونگین: خیلی خب حالا میتونی بری
ا.ت از جاش بلند شد و اتاق کار جونگین رو به مقصد اتاق خواب خودش ترک کرد
وقتی وارد اتاقش شد مستقیم رفت رو تخت و خودشو پرت کرد روش و شروع کرد به گریه کردن..
الان تو این لحظه دیگه براش مهم نبود که بقیه قراره مسخرش کنن یا نه..
- ۱۹.۸k
- ۱۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط