می خواهم بـرگردم به روزهـای کودکی...

می خواهم بـرگردم به روزهـای کودکی...
آن زمان ها که
پدر " تنـها قهرمـان " بود ...
عشـق
تنها در " آغـوش مـادر " خلاصه میشد ...
بالاترین نـقطه زمیـن
" شانه های پــدر " بود ...
بدترین دشمنانم
"خواهر و برادرهای خودم" بـودند ...
تنـها دردم
"زانــو های زخمی ام" بودند ...
تنـها چـیزی که میشکست
"اسباب بازی" هایم بـود ...
و معنای خداحافـظ "تا فـردا" بود...
دیدگاه ها (۱)

کجاست آن خواب و خیال هایم؟!…کجاست آن همه ذوق رسیدن به آینده؟...

عکس بچگی هام.یادش بخیر. ولی همون پرستو دل نازکم

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷④ريشه تمام اندوه‌ها؛ توقع داشتن ...

قسمت ۶

می خواهم بـرگردم به روزهـای کودکی...آن زمان ها کهپدر " تنـها...

📝 می خواهم بـرگردم به روزهـای کودکی...آن زمان ها کهپدر " تنـ...

📝 می خواهم بـرگردم به روزهـای کودکی...آن زمان ها کهپدر " تنـ...

می خواهم بـرگردم به روزهـای کودکی...آن زمان ها کهپدر " تنـها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط