🍃 ❤ ️
🍃 ❤ ️
رنگ تابستون قدیما یه جور دیگه ای بود
شما یادتون نمیاد ولی تابستون که میشد دنیای ما برو بچ پایین شهر رنگش عوض می شد، همه میریختیم توی کوچه، کوچه های که توی هر چهار قدم یه در بود و یه جوب که از وسطش رد میشد
همسایه ها واقعی همسایه بودند سایشون بالاسر هم بود،زن های محل واسه اینکه حوصلشون سر نره توی کوچه دور همی سبزی پاک می کردند میخواستن هم مواظب بچه هاشون باشن و هم غیبتی از زری خانوم و صغری خانوم رو کرده باشن
ولی دنیای ما بچه ها توی تابستون یه جور دیگه ای بود
هر سال تابستون یه چیزی مد میشد مد هایی از نوع سادگی از نوع شادی بی غل و غشی
یه سال تیله مد میشد ،همه تیله می خریدن و ما توی کوچه تیله بازی می کردیم، فلاکت کشیدن برای گرفتن پول از مامان برای خرید تیله از یک طرف و حرص و خوشحالی بعد برد و باخت تیله ها از یه طرف دیگه ما رو عاشق تابستون می کرد.
آدامس پرستو واسه ما ادامس نبود آدامسی با عکس بازیکنان فوتبال بود که تفریح بعدی ما رو میساخت یادش بخیر چه حربه ها می زدیم که اون عکس لعنتی با اون دستهای کوچیکمون برگرده یادش که میوفتم روحم پر می کشه از لذت ...
یه سال مد شد با نوار مفتولی تیرکمون بسازیم!یادم میاد یه بار دایی کوچیکه با تیرکمون یه کفتر رو زد خیلی گریه کردم تا ولش کنه بعد از اون ماجرا دیگه تیرکمون بازی نکردم!
تابستون واسه ما کلاس زندگی بود بچه ها تو تابستون می رفتن سرکار یا اینکه اگر کاری پیدا نمی کردند ادای کار کردن رو در میارودن و توی کوچه ها قطاب می فروختن یا اگر خیلی ببو گلابی بودن شانسی می فروختن...خلاصه همه در جنب و جوش بودند توی تابستون
شب که میشد همه توی پشت بوم میخوابیدن هنوز کولر فراگیر نشده بود! همه همسایه ها توی پشت بوم بودن یادم میاد از این پشت بوم می رفتیم توی اون یکی پشت بوم شب نشینی اونقدر تا صبح همه چرت و پرت می گفتن و بازی می کردند که نمی فهمیدیم کی خوابمون برده ، هیچ وقت به ارامش اون موقعها نخوابیدم، گاهی از اوقات وسط خواب دونه های بارون رو روی صورتمون احساس می کردیم عجب جنب و جوشی بر میخواست انگار نه انگار همه خواب بودند محمد پتو رو بردار ، مریم بالش بالش... و خنکی دم صبح و بانگ اذن مسجد محل که سرکوچه بود وصدای مامان بزرگم که می گفت بلند شین نماز نماز... همگی یادش بخیر یادش بخیر
الان که همه ی اینا رو مرور کردم بغضی توی گلوم گیر کرد عجب روزایی بود عجب عجب صفایی بود عجب سادگیی بود عجب خنده هایی بود عجب و عجب و عجب...
بقول مرحوم پناهی
من میخوام به کودکیم برگردم
رنگ تابستون قدیما یه جور دیگه ای بود
شما یادتون نمیاد ولی تابستون که میشد دنیای ما برو بچ پایین شهر رنگش عوض می شد، همه میریختیم توی کوچه، کوچه های که توی هر چهار قدم یه در بود و یه جوب که از وسطش رد میشد
همسایه ها واقعی همسایه بودند سایشون بالاسر هم بود،زن های محل واسه اینکه حوصلشون سر نره توی کوچه دور همی سبزی پاک می کردند میخواستن هم مواظب بچه هاشون باشن و هم غیبتی از زری خانوم و صغری خانوم رو کرده باشن
ولی دنیای ما بچه ها توی تابستون یه جور دیگه ای بود
هر سال تابستون یه چیزی مد میشد مد هایی از نوع سادگی از نوع شادی بی غل و غشی
یه سال تیله مد میشد ،همه تیله می خریدن و ما توی کوچه تیله بازی می کردیم، فلاکت کشیدن برای گرفتن پول از مامان برای خرید تیله از یک طرف و حرص و خوشحالی بعد برد و باخت تیله ها از یه طرف دیگه ما رو عاشق تابستون می کرد.
آدامس پرستو واسه ما ادامس نبود آدامسی با عکس بازیکنان فوتبال بود که تفریح بعدی ما رو میساخت یادش بخیر چه حربه ها می زدیم که اون عکس لعنتی با اون دستهای کوچیکمون برگرده یادش که میوفتم روحم پر می کشه از لذت ...
یه سال مد شد با نوار مفتولی تیرکمون بسازیم!یادم میاد یه بار دایی کوچیکه با تیرکمون یه کفتر رو زد خیلی گریه کردم تا ولش کنه بعد از اون ماجرا دیگه تیرکمون بازی نکردم!
تابستون واسه ما کلاس زندگی بود بچه ها تو تابستون می رفتن سرکار یا اینکه اگر کاری پیدا نمی کردند ادای کار کردن رو در میارودن و توی کوچه ها قطاب می فروختن یا اگر خیلی ببو گلابی بودن شانسی می فروختن...خلاصه همه در جنب و جوش بودند توی تابستون
شب که میشد همه توی پشت بوم میخوابیدن هنوز کولر فراگیر نشده بود! همه همسایه ها توی پشت بوم بودن یادم میاد از این پشت بوم می رفتیم توی اون یکی پشت بوم شب نشینی اونقدر تا صبح همه چرت و پرت می گفتن و بازی می کردند که نمی فهمیدیم کی خوابمون برده ، هیچ وقت به ارامش اون موقعها نخوابیدم، گاهی از اوقات وسط خواب دونه های بارون رو روی صورتمون احساس می کردیم عجب جنب و جوشی بر میخواست انگار نه انگار همه خواب بودند محمد پتو رو بردار ، مریم بالش بالش... و خنکی دم صبح و بانگ اذن مسجد محل که سرکوچه بود وصدای مامان بزرگم که می گفت بلند شین نماز نماز... همگی یادش بخیر یادش بخیر
الان که همه ی اینا رو مرور کردم بغضی توی گلوم گیر کرد عجب روزایی بود عجب عجب صفایی بود عجب سادگیی بود عجب خنده هایی بود عجب و عجب و عجب...
بقول مرحوم پناهی
من میخوام به کودکیم برگردم
- ۹.۵k
- ۲۶ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط