"سایه خون
"سایه خون
🩸 پارت ۱۵
لارا با قدمهای آهسته وارد دفتر شد.
اتاق بزرگ بود، با دیوارهای چوبی تیره و نور ملایم.
اون خوشتیپ روانی پشت میز نشسته بود، با نیشخندی که بیشتر تهدید بود تا خوشآمدگویی.
با صدای آروم ولی سنگین گفت:
— بشین.
با اخم گفتم:
— من نمیشینم. چرا منو دزدیدی؟!
(صدام کمی بلند شده بود)
جونکوک اخم کرد، دستشو مشت کرد و محکم کوبوند روی میز.
با صدای بلند گفت:
— ببین منو، فسقلی! سر من داد نزن. هیچکس جرأت نکرده تا حالا سر من داد بزنه!
نفسش سنگین بود، نگاهش پر از خشم.
ادامه داد:
— چیو داشتی دید میزدی؟ ها؟ فکر کردی من نمیفهمم؟ منو چی فرض کردی؟
با صدای محکم گفتم:
— اولاً من فسقلی نیستم. دوماً اگه دیدم که اون پیرمرد بدبخت رو کشتی، پس حتماً منم میکشی. چون معلوم نیست ازت، تو یه قاتلی!
بادیگاردش که پشت سرش ایستاده بود، دستبهسینه گفت:
— دختر جون، درست حرف بزن... وگرنه...
با عصبانیت داد زدم:
— چیه؟ میخواین منم مثل اون مرد بکشین؟!
جونکوک با یه اشارهی سرد، دستور داد منو ببرن بیرون.
بادیگاردش جلو اومد، من عقب رفتم و گفتم:
— من هیچجا نمیام!
اون بازومو محکم گرفت، طوری که درد از شونهم تا انگشتام پیچید.
— موش کوچولو، با من میای.
با فریاد گفتم:
— اییی... دستم! عوضی، الان دستم میشکنه!
داشت منو به زور میکشوند سمت پلهها که صدای چند نفر از ورودی عمارت بلند شد.
بادیگارد با اخم برگشت، منو سریع به دست یه خانم مهربون داد و خودش رفت سمت چندتا پسر خوشتیپ که وارد شده بودن.
تعظیم کرد و صاف وایستاد.
یکی از اون پسرها، با موهای تیره و چشمای نافذ گفت:
— یونگی: جونکوک چرا این دختر رو آورده؟
بادیگارد با صدای خشک جواب داد:
— رئیس گفت باید بیاریمش. اون چیزی دیده که نباید میدید...
ادامه دارد..... 🖤
🩸 پارت ۱۵
لارا با قدمهای آهسته وارد دفتر شد.
اتاق بزرگ بود، با دیوارهای چوبی تیره و نور ملایم.
اون خوشتیپ روانی پشت میز نشسته بود، با نیشخندی که بیشتر تهدید بود تا خوشآمدگویی.
با صدای آروم ولی سنگین گفت:
— بشین.
با اخم گفتم:
— من نمیشینم. چرا منو دزدیدی؟!
(صدام کمی بلند شده بود)
جونکوک اخم کرد، دستشو مشت کرد و محکم کوبوند روی میز.
با صدای بلند گفت:
— ببین منو، فسقلی! سر من داد نزن. هیچکس جرأت نکرده تا حالا سر من داد بزنه!
نفسش سنگین بود، نگاهش پر از خشم.
ادامه داد:
— چیو داشتی دید میزدی؟ ها؟ فکر کردی من نمیفهمم؟ منو چی فرض کردی؟
با صدای محکم گفتم:
— اولاً من فسقلی نیستم. دوماً اگه دیدم که اون پیرمرد بدبخت رو کشتی، پس حتماً منم میکشی. چون معلوم نیست ازت، تو یه قاتلی!
بادیگاردش که پشت سرش ایستاده بود، دستبهسینه گفت:
— دختر جون، درست حرف بزن... وگرنه...
با عصبانیت داد زدم:
— چیه؟ میخواین منم مثل اون مرد بکشین؟!
جونکوک با یه اشارهی سرد، دستور داد منو ببرن بیرون.
بادیگاردش جلو اومد، من عقب رفتم و گفتم:
— من هیچجا نمیام!
اون بازومو محکم گرفت، طوری که درد از شونهم تا انگشتام پیچید.
— موش کوچولو، با من میای.
با فریاد گفتم:
— اییی... دستم! عوضی، الان دستم میشکنه!
داشت منو به زور میکشوند سمت پلهها که صدای چند نفر از ورودی عمارت بلند شد.
بادیگارد با اخم برگشت، منو سریع به دست یه خانم مهربون داد و خودش رفت سمت چندتا پسر خوشتیپ که وارد شده بودن.
تعظیم کرد و صاف وایستاد.
یکی از اون پسرها، با موهای تیره و چشمای نافذ گفت:
— یونگی: جونکوک چرا این دختر رو آورده؟
بادیگارد با صدای خشک جواب داد:
— رئیس گفت باید بیاریمش. اون چیزی دیده که نباید میدید...
ادامه دارد..... 🖤
- ۴.۰k
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط