هیچ میدانی چرا چون موج

هیچ میدانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم؟
زان که بر این پرده ی تاریک
این خاموشی نزدیک
آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم

محمد رضا شفیعی کدکنی
دیدگاه ها (۲)

اگر می‌شد صدا را دید چه گل‌هایی... چه گل‌هایی! که از باغ ِ ص...

آه یک چشمم زلیخا آن یکی یعقوب شدحال یوسف را ببینم با کدامین ...

انگشتت راهرجای نقشه خواستی بگذارفرقی نمی کندتنهایی منعمیق تر...

تو شبیهآخرین سیگار پدرم هستیکه برای همیشه ناتمام مانداینگونه...

---«می‌دانی، سخت‌ترین نوعِ غم، آن نیست که باعث شود آدم در می...

در وسعت این جهان، روح رنجورم جز میان سطرهای نوشته‌هایم پناهی...

می‌دانستم روزی ترک خواهم شد. از همان ابتدا می‌دانستم که او م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط