روزی کشاورزی بود که دلش به بزغاله اش خوش بود. هروقت گمش م

روزی کشاورزی بود که دلش به بزغاله اش خوش بود. هروقت گمش می کرد، نی لبک می زد و بزغاله با صدای نی لبک پیدایش می شد.
یک روز صبح وقتی کشاورز بیدار شد، دید بزغاله اش نیست. هرچه چشم انداخت او را نیافت. نی لبک را برداشت و توی مزرعه راه افتاد. نی لبک زد، بزغاله صدای نی لبک را نشنید و نیامد.
پیرمرد دلواپس شد. سراسر مزرعه را گشت. همه جور صدایی بود جز صدای بع بع بزغاله. همه صداها آزارش می داد، سر به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا کاری کن که جز بع بع بزغاله‌ام هیچ صدایی را نشنوم.
ناگهان متوجه شد که از نی‌لبک صدای بزغاله میآید؛ هر چه بیشتر در نی‌لبک دمید بزغاله‌ی توی نی لبک بیشتر بع بع کرد. پیرمرد نی لبک نزد و دنبال بزغاله گشت او فقط گوش میکرد. دید گاوش صدای بزغاله می کند، الاغش بع بع می کند، گنجشک ها و کلاغ ها و قورباغه صدای بزغاله می کردند، باد توی شاخه درختها می‌پیچید و برگها صدای بزغاله میکردند. هر صدایی صدای بزغاله شد اما از خود بزغاله خبری نبود.
فکر کرد مشکل از گوشهایش است، گوشهایش را مالید و بزغاله را صدا کرد، خودش هم صدای بزغاله داد؛ پیرمرد به دنبال بزغاله راه افتاد و از مزرعه بیرون رفت. توی راه نی لبک زد، باز هم از نی لبکش صدای بزغاله آمد. خسته شد و رو کرد به آسمان و گفت: نمی خواهم، رهایم کن! و نی لبک زد، کم کم صدای بزغاله ته کشید. به مزرعه بر گشت و گوش داد؛ دید کلاغ قارقار می کند، الاغ عرعر، گاو ما ما و گنجشک جیک جیک. دنیا از صداهای جور واجور زیبا شد. هر کس و هر چیز صدای خودش را داشت. پیرمرد نی لبک زد. بزغاله که گوشه طویله زیر پالان الاغ، خواب بود، با صدای نی لبک بیدار شد. پیش پیرمرد آمد. بع بع کرد. و پیرمرد به آرزویش رسید.
دیدگاه ها (۲)

بهار بدون تو

#رمان#تهیونگ#جادویی🖤 گردنبند آرزوهاپارت چهارم | پیام مرموزا....

فیک تهکوک وارث زار

𝐀 𝐒𝐭𝐫𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫 𝐂𝐚𝐥𝐥𝐞𝐝 𝐚 𝐅𝐫𝐢𝐞𝐧𝐝𝐏𝐚𝐫𝐭𝟖𝟏مینا با دیدن اشک روی گونه‌ی ...

پارت ۱۸:خب فکر کنم عاشقت شدم Will i fill i love you

#موکل_خطرناک_من#رمان_درخواستی پارت 12ویو کوکبارون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط