دهقانی قدری گندم به فقیری داد، او با خوشحالی آنها را در گ

دهقانی قدری گندم به فقیری داد، او با خوشحالی آنها را در گوشه دامن ریخت، گره زد و رفت.
در راه گفت: ای خدایا گره زندگیم را باز کن.
ناگهان گره لباس باز شد و گندمها ریخت!
گفت: خدایا تو که گره دیگری بر زندگیم زدی!
وقتی خواست آنها را جمع کند دید، دانه ها روی ظرفی از طلا ریخته اند!
این است حکایت اعتماد به او...
دیدگاه ها (۱)

🖤 پارت سوم | راز ازدواجلانا چند ثانیه به در خیره موند.پیام ه...

پارت ۵۴نورِ ملایمِ آفتاب از لایِ درزِ پرده‌ها به داخلِ اتاق ...

پارت دوم رمانم حمایت کنین لطفا جینگولیا

My Arirang Part 6

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 162✦...................

007-پنهان در مه - پارت ۱۰۰

دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت. پیرمرد شا...

#حکایت گویند: دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ر...

حکایتگویند:دهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت...

#حکمت_خدادهقانی مقداری گندم در دامن لباس پیرمرد فقیری ریخت پ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط