پارت دوم رمانم حمایت کنین لطفا جینگولیا

در سنگینِ عمارت، با صدایِ آروم اما گوش‌خراشی باز شد. یونا قدم به فضایِ داخلی گذاشت. برخلافِ سرمایِ بیرون، اینجا هوایِ راکد و سنگینی داشت؛ ترکیبی از عطرِ تلخِ چوبِ آبنوس، چرمِ سرد و چیزی که یونا رو لرزوند: بویِ محوی از دودِ سیگار… اما نه دودِ معمولی، انگار بویِ سیگاری که خیلی وقت پیش خاموش شده بود، هنوز تویِ راهروهایِ طولانیِ عمارت جون می‌گرفت.

نورِ بسیار کمی از لوسترهایِ کریستالیِ خاموش به کفِ سنگیِ عمارت می‌تابید. یونا احساس کرد سایه‌ها تویِ این خونه، نه بخشی از دکوراسیون، که موجوداتی زنده هستن که دارن حرکاتش رو زیر نظر می‌گیرن. قدم‌هاش رو آروم برمی‌داشت، انگار که راه رفتنِ معمولی‌ش هم صدایِ ناهنجاری بود تویِ این سکوتِ مطلق.

ناگهان، صدایِ خفیفی از انتهایِ راهرو، جایی که پله‌هایِ مارپیچ به تاریکیِ طبقه‌یِ بالا می‌رسید، شنید. صدایِ جرقه زدنِ یک فندکِ فلزی. «چِک.»

صدایِ شعله‌یِ کوچکی که در تاریکی روشن شد.

یونا بی‌اختیار ایستاد. قلبش تویِ گلوش می‌زد. اونجا کسی بود؛ مردی که حتی بدونِ اینکه دیده بشه، نبضِ خونه رو در دست داشت. نگاهش رو به سمتِ پله‌ها دوخت، جایی که فقط دودی خاکستری به سمتِ سقفِ بلندِ عمارت اوج می‌گرفت.

صدایِ بم و خش‌داری که از دلِ تاریکی بلند شد، مثلِ تیغی رویِ پوستِ یونا کشیده شد:

«خیلی دیره برایِ پرسه‌زدن تویِ راهروها… خدمتکار.»

یونا حتی صورتِ اون مرد رو ندید، فقط سیلوئتی از یک قامتِ بلند و کشیده رو دید که پشت به اون، تویِ تاریکیِ مطلقِ طبقه‌یِ بالا ایستاده بود و دودِ سیگارش رو به فضایِ سردِ عمارت فوت می‌کرد.
صدایِ اون مرد، مثلِ ضربه‌ای به دیواره‌هایِ گوشِ یونا خورد. نفسش تویِ سینه حبس شد. انگار تمامِ اعتماد به نفسی که سعی کرده بود برایِ ورود به این عمارت جمع کنه، با یک جمله ذوب شد و ریخت رویِ زمین.

یونا سرش رو پایین انداخت، جوری که موهایِ بلندش رویِ صورتش ریخت و مثلِ یه پرده‌یِ سیاه، مانع از دیدنِ اطراف شد. انگشت‌هایِ لرزونش رو با شدتِ بیشتری توی هم گره کرد و با صدایی که به‌سختی از گلوش خارج می‌شد، لرزان گفت:

«مـ… من واقعاً متاسفم قربان. من… من فقط… راهرو رو گم کرده بودم. نمی‌خواستم مزاحمِ…»

جمله‌اش رو ناتمام گذاشت. حس کرد نگاهی که از بالایِ پله‌ها رویِ تنش سنگینی می‌کرد، حالا تیزتر شده. انگار اون سایه‌یِ تاریک داشت تمامِ وجودِ یونا رو مثلِ یه کالبدشکافیِ دقیق، برانداز می‌کرد. یونا حتی جرات نداشت سرش رو بالا بیاره تا نگاهش کنه. تپشِ قلبش اون‌قدر تند بود که فکر می‌کرد صدایِ بلندش تویِ سکوتِ عمارت می‌پیچه.

با خجالتِ عمیقی که تمامِ صورتش رو داغ کرده بود، ادامه داد: «ببخشید… دیگه تکرار نمی‌شه.»

اون هنوز نمی‌دونست با کی طرفه، ولی می‌تونست سنگینیِ قدرت رو حس کنه. جونگ‌کوک هنوز چیزی نگفته بود، فقط سکوتِ مطلقِ او، از هر فریادی ترسناک‌تر بود. یونا منتظر بود؛ منتظرِ واکنشی، یا حتی یک کلمه‌یِ دیگه…
___________________________________
پایان پارت 𝟐💕🤌🏾
لایک فالو بازنشر یادتون نره 🪽💘
دیدگاه ها (۰)

🌹 رزهای خونینپارت هفتماتاق در تاریکی فرو رفت.یونا با ترس کنا...

مرد بی رحم

ادامه پارت ۵

### 👁️ پارت سوم: تالار سایه‌هاماشین رو خاموش کردم. سکوتِ سنگ...

رمان: سلطنتِ گل‌های سیاه 🍒🖤پارت پنجم: برخوردِ سرد در راهرویِ...

رمان: دوست پسرِ روانیپارت ۸: سایه‌هایِ ناامیدیعمارت شبیه یه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط